بازي هاي جديد رايانه اي

بازي هاي جديد رايانه اي

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
مدترسناك درژاپن+عكس!

مدترسناك درژاپن+عكس!

شيوع نوع جديدي از مد ترسناك جراحي زيبايي در ژاپن+تصاوير

http://p30upload.com/download.php?imgf=1311579971_42d17a1263ed4650cc0f0 f331c4d2a37.jpg
يك سايت ژاپني تصاوير تكان دهنده اي از رواج شيوه اي جديد زيباسازي بين جوانان اين كشور منتشر كرد. اين تصاوير افرادي را نشان مي دهد كه …
يك متخصص زيبايي، اقدام جوانان ژاپني در استفاده از سرم هاي فيزيولوژي براي وحشتناك جلوه دادن چهره خود را نگران كننده خواند. يك سايت ژاپني تصاوير تكان دهنده اي از رواج شيوه اي جديد زيباسازي بين جوانان اين كشور منتشر كرد. اين تصاوير افرادي را نشان مي دهد كه با وصل كردن سرم به سرهايشان در انتظار زيباشدن به سبك جديدي هستند كه اين روزها در پارتي هاي جوانان ژاپني زياد ديده مي شود.

بر اين اساس اين جوانان با استفاده از سرم هاي فيزيولوژي برآمدگي بزرگي روي پيشاني هايشان ايجاد كرده و سپس با فشار دادن انگشت شست آن را به شكل يك حلقه در مي آورند، از اين رو نام اين شيوه را “كله حلقه اي” گذاشته اند.

http://p30upload.com/download.php?imgf=1311579971_1image634470271971678 996.jpg

“مائدا” از كساني است كه از سال ۱۹۹۹ در اين كار فعاليت كرده و پارتي هاي مخصوص اين جوانان را برگزاري مي كند. وي نام اين شيوه عجيب را كه به روشهاي شيطان پرستان شبيه است “تغيير جسم” مي نامد و معتقد است اين اقدام شيوه جديدي براي زيبا كردن است.

به گفته وي جواناني كه براي آماده شدن جهت شركت در پارتي هاي مخصوص از اين شيوه استفاده مي كنند، با وصل كردن سرم فيزيولوژي به سرهاي خود به مدت دو ساعت در انتظار مي نشينند تا شاهد برآمده شدن پيشاني هايشان شوند.

وي مدعي است اين اقدام ضرري براي جوانان ندارد و روز بعد آثارش از بين مي رود. مائدا شيوه كله حلقه اي ها را مرتبط با مد روز دانسته و آن را در ادامه علاقه جوانان به خالكوبي و ديگر مدهاي دهه اخير در غرب مي داند.


http://p30upload.com/download.php?imgf=1311579971_2image634470271966530 987.jpg
با اين حال پروفسور “ورنر مانگ” متخصص زيبايي از آلمان مخالف اظهارات مائدا است. به گفته وي اقدام جوانان ژاپني مي تواند براي سلامتي آنها بسيار خطرناك باشد. مانگ تاكيد مي كند سرم فيزيولوژي در برخي عمل هاي جراحي كاربرد دارد و كار آن جدا كردن پوست از بافت ماهيچه است. با اين حال آنچه كه كله حلقه اي ها با وارد كردن سرم زير بافت پيشاني انجام مي دهند صدمات غيرقابل جبران و مرگ را بدنبال دارد.
وي يادآور مي شود تزريق چنين حجمي از سرم فيزيولوژي در بافت سر همچنين به اعصاب چشم آسيب جدي وارد كرده و حتي موجب كوري مي شود. بر اين اساس از نظر پزشكي دست زدن به چنين كاري ديوانگي است.

منبع:

http://www.2daylink.com/links/browse.php?lid=8002
مدترسناك درژاپن+عكس!
مدترسناك درژاپن+عكس!
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
عشق كيلويي چند

عشق كيلويي چند

من – هووووووووووووووووو ايول جان سيناي خودم بزن ناكارش كن ولي يكم قضاوت سخته طرفدار هردوشون هستم .

سعيد باتعجب از كاراي من – خانم صداقت همون قبليه خيلي بهتر بود بزاريد روي همون .

منم كه جو گير بازي شده بودم داد زدم .

من – نهههههههههههههههههههه اين بازي خييييييييييلي حساسه لطفاshot up. 5ديقه اي بود كه داشتم مي ديدم .

سعيد – خانم صداقت غذارو آوردن بيايند بخوريد .

من – واسم بياريد اينجا . غذا رو واسم آورد گذاشت كنارم منم همين جور كه داشتم ميديدم غذام رو هم مي خوردم . غذام تموم شد منم كه اصلا هواسم به غذا خوردن نبود فقط داشتم فوت و فن ياد مي گرفتم .

سعيد – خانم صداقت . خانم صداقت . نخير مثه اين كه قصد خفه شدن نداره . زدم روي استپ .و برگشتم طرفش .

من – بله .

سعيد –  بزاريد روي شبكه ي 3 .

من – واسه چي ؟

سعيد – مي خوام فيلم خانه ي اجاره اي رو ببينم .

من – نه نميزارم دارم مسابقه مي بينم .

سعيد – مي گم بزاريد روي شبكه ي سه بگوچشم .

اه چه زودم صابخونه مي شه اينجا خونه ي خودمونه پرو .

من – نه نمي زارم اسرارم نكن . ودوباره پلي كردم و داشتم ادامش رو ميديدم كه آقا فلش رو از توي ريسيور در آورد .

من – دارم مي گم بده به من .اون فلش رو.

سعيد – نه نميزارم ببيني .

من – واسه چي دارم مي گم بزار ببينم حساسه . پس فلاش رو بدم تا بزارم ببيني . اونم بهم داد .. بعدم گذاشت روي شبكه ي سه . منم رفتم تلوزيون رو خاموش كردم .

سعيد – اه نكن دارم فيلم مي بينم .

من – خوب منم داشتم فيلم مي ديدم .

كنترل رو برداشت و دوباره تلوزيون رو روشن كرد . منم دوباره خامونش كردم . كه ايندفعه بلند شد ورفت طرف تلوزيون و من نتونستم ديگه تلوزيون رو خاموش كنم .

من توي دلم – اه فك كردي زرنگي حالا حالت رو ميگيرم . رفتم طرف اتاقم و از در حياط رفتم بيرون و حمله ور شدم طرف كنتر برق و فيوزش رو پروندم .

من – خوب حالا بشين فيلمت رو نگاه كن . (يه سوال برام پيش اومده اين دوتا چه زود پسر خاله دختر خاله شدند عجيييييييييب ........... مري جون بايد حال آدماي پرو رو گرفت ............ خوب پس دست آق سعيد درد نكنه ............ مري ميزنمتا .......... هوي خودمم كاراته رفتما .)

با خيالي راحت رفتم توي اتاقم و لپ تاپم رو برداشتم و رفتم پايين توي سالن و روبه روي قيافه ي عصبانيه سعيد نشستم و لپ تاپم رو باز كردم و فلش رو زدم توشو ادامه ي مسابقه رو داشتم مي ديدم كه دوبازه فلش رو كشيد بيرون .

من – بابا خوب مگه نگفتي مي خواي تلوزيون تماشا كني خوب پس تما شا كن ديگه .

سعيد - فك كردي من نمفهمم و نمي فهمم كه تو برق رو قطع كردي ؟

من – نه من قطع نكردم گاهي خودش فيوز مي پرونه وقتي وسايل برقي زيادي مثه يخچال و جارو برقي و ماشين لباس شويي وايييييييييييييييييييي لباساي سامان . و تازه ياد لباس هاي اون بدبخت افتادم كه از صبح تا حالا توي ماشين لباس شويي بود بلند شدم و رفتم يه سبد برداشتم و لباس ها رو ريختم توش و رفتم روي پشت بوم . (وامگه تو از اين كار ها هم بلدي ؟.......... من بله من كه توي اين خونه آدم نيستم وقتي سوري جون هستش يه عالمه خدمت كار داريم ولي وقتي بره من بدبخت بايد همه كاراي خونه رو انجام بدم مي بيني چقدر به فرزندشان عقش مي ورزند ............... منم از اين كار ها مي كنم چيز سختي نيس . )

من – خوب از كدوم بند شروع كنم . آهان از اون نالنجي خوشمله . تمام لباس هارو پهن كردم روي بند .و بعدم رفتم طرف در تا برم پايين كه ديدم بازنميشه .

من – باز كن درو جناب سرگرد باز كن اين در رو اعصاب ندارما مي گم باز كن .

نه انگار نه انگار دارم باديوار حرف ميزنم آقا اصلا نيس كه بخواد بفهمه من دارم صداش مي كنم . همون موقع صداي در خونه اومد . وا چرا اين باز نمي كنه در رو. خوب جهنم و ضرر از روي ديوار همسايه هامون ميرم . پريدم روي ديوار اميرينا واي اگه من رو ببينه باباش پدرم رو در مياره كه لب ديوار چي كار مي كردم . حتما اگه من پسر بودم مي گفت اومدي چشم چروني ولي حالا كه دخترم مونده چي بهم بگه آروم قدم بر داشتم و روي ديوار راه مي رفتم . يكي نيس به اين پدر من بگه تو كه هيچ موقع توي خونت نمياي همش با سوري جونت ميري سفر يه بارم من بدبخت رو نمي برين راحت يه خونه ي كوچيك بگيرين البته حياط داشته باشه واسه ي مواقع ضروري تا من مجبور نباشم اينقدر مسافت رو روي ديوار حياط طي كنم . (ببخشيد ديگه بابات هواسش نبود كه دخترش قراره مرد عنكبوتي بشه .)

به آخر ديوار كه رسيدم دوبازه پيچيدم دست چپ  تازه يه 15متري بايد برم تا برسم به در خونه . به در كه رسيدم ديدم ستاره و سهيل هستند . ستاره به سهيل گفت :

ستاره – سهيل مگه سعيد نگفت توي خونس پس چرا در رو باز نمي كنند . منم از اون بالا مثه يتيم بيچاره ها گل ميله هاي حفاظ آويزون شدم و سرم رو از بين برگ ها بردم بيرون و گفتم :

من – چون من بدبخت اينجام .

ستاره – واي آرزو تو اون بالا چي كار مي كني . سهيل هم كه فقط كارش شده بود تعجب كردن .

من – برو از اون پسر خالت بپرس .

ستاره – بابا شما ها نمي تونيد يه ثانيه باهم خوب باشيد ؟

من – من كه كاري نكردم حالا مي شه بعدا سوال بپرسيد .من الان ميام .

ستاره – كجا مي خواي بري ؟

من – يه لحظه . واز در اومدم پايين كه لحظه ي آخر صداي جر خوردن شلوارم رو شنيدم .

من – شلوار نازنينم نگران نباش ديه ي تو رو هم ازش مي گي رم . در خونه رو باز كردم و ستاره با آقا شون وارد شدند .

ستاره – حالا مي گي چي شده .

من – فعلا صبر كن . و بعد هم دويدم طرف خونه آروم وارد سالن شدم . آقا لم داده بود و بد جوري به خواب رفته بود . حالت رو مي گيرم جناب سرگرد . ديدم ستاره و سهيل آروم آروم دارن ميان و چون حياط ما خييييييييييييييييلي بزرگه 5 ديقه اي طول مي كشه بيان تو .

آروم رفتم طرف آشپزخونه و يه پارچ آب برداشتم يه عالمه يخ ريختم توش . (آرزو گناه داره منم يه بار دوستاي داداشم خونمون خوابيدن صبح يكي شون بيدار نمي شد . اون يكي  يه پارچ آب داد بهم گفت بريز روي سرش منم كه بچه بودم تا تهش رو خالي كردم روي سرش بدبخت ........... آفرين درست حدس زدي ولي من بايد ديه ي شلوارم رو بگيرم ازش ............ بابا هميشه مي گن اصفهاني ها خسيسن توكه روي اصفهاني ها رو سفيد كردي ............ من نمي دونم بايد تلافي كنم . )

رفتم بالاي سر مبارك و از فرق سرش تا نك انگشت پاش با يه حركت تمام آب ها رو خالي كردم . كه صداي زيباي دادش هوا رفت . ستاره و سهيل با داد كچه ي نرسيده ي خودمون سراسيمه اومدند طرف سالن (به به چه زيبا سخن گفتم........... يه اسفند واسه خودت دود كن يه موقع چشمت نزنند . .............. اون كه حتما اوليش خودتي كه چشمم مي زني . )پت ومت اومدند توي سالن .

سهيل – چي شد سعيد ؟ وتابه قيافه ي سعيد نگاه كردند هر دوشون زدند زير خنده .

سعيد عصباني شد وبدون هيچ حرف ديگه اي رفت بالا .

سهيل – خانم صداقت مي دونيد يكي از هفت عجايب رو ما امروز ديديم .؟

ستاره – راست مي گه اصلا نمي شه با اين بشر شوخي كرد .وتوهم بايد منتظر يه تلافي باشي .

من – خوب منم تلافي امروز رو سرش در آوردم . بعدم كه انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه رفتم لپ تاپم رو باز كردم و ادامه ي مسابقه رو نشستم ببينم كه بالا خره باتيستا برد . يه كشتي كج ديگه اي هم بود كه نديده بودم از اين 30 تا يي ها خيلي خنده داره . ولي ديگه حوصله ي ديدن نداشتم در واقع يه شادي خاصي داشتم بلند شدم و رفتم دم در اتاق ستاره و سهيل ودر زدم .(واي آرزو چه با ادب شدي تازه گيا . ............ من بودم نميخواستم ريا بشه . )

در رو باز كردم و رفتم تو .

من – سلام .

سهيل – سلام .

من – ستاره امشب چه كاره اي كجا ها مي ري ؟

ستاره – برنامه ي خاصي نداريم .

من – من يه برنامه دارم هستين يا نه ؟

ستاره – حالا بگو ببينم چي هس .

من – بيايند بريم شهر بازي .

هر دو با تعجب بهم نگاه كردند .

ستاره – كجا ؟

من – شهربازي . آهان نمي دونيد كجاست خوب خودم بهتون مي گم . همه ميرن اونجا بازي مي كنند عقده هاي بچگي شون رو خالي مي كنند سوار تاب مي شن و................

ستاره – بابا خودمون هم ميدونيم كجاست فقط اونجا چرا ؟

من – چون يه هو دلم خواس برم اونجا حالا ميايند يا نه .؟

ستاره – سهيل نظر تو چيه ؟

واي حالا هي اين از اين نظر مي خواد هي اون از اين بابا ولش كن يه راس بگو مياي يا نه .

سهيل – نميدونم سعيد مياد يا نه من كه حرفي ندارم .

ستاره – آرزو جون ما ميايم .

من – خوب پس تا نيم ساعت ديگه پايين باشيد تابريم .

ستاره – باشه .

از اتاق اومدم بيرون ورفتم توي اتاقم و يه تيپ پسرونه ي سفيد مشكي زدم . نيم ساعت گذشت ومن رفتم پايين و منتظرشون موندم تا بياند . كه بله پت ومت وكچه ي نرسيده اومدند .

پعه مرده شورت رو ببرن چه تيپي هم زده كچه نرسيده .

يه شلوار جين مشكي با يه تيشرت سفيد از اين كلاه دار ها هستش ها پوشيده بود يه كلاه مشكي هم سرش گذاشته بود بايه جفت كتونيه سفيد . (دختره ي چشم سفيد يه موقع درسته قورتش ندي چشم هات رو درويش كن ............. اهههههههههههه پارازيت ننداز وسط سحنه ي رمانتيكمون . ) بالا خره چشم ازش برداشتم و گفتم :(نترو خدا بازم نگاش كن . )

من – سلام زود باشيد تا بريم .

ستاره – برو بريم ما كه حاظريم .

اول از همه از خونه زدم بيرون . سوار ماشين سعيد شديم و رفتيم شهربازي به دم در شهربازي كه رسيديم خيلي ذوق داشتم خيلي وقت بود كه نيومده بودم . قلبم واسش مي تپيد . رفتيم تو .من رفتم طرف تاب زنجيره اي ها كه همون اول كار بود.

من – ستاره مياي بريم سوار بشيم .

ستاره – باشه بروتابريم .

من .ستاره و سهيل و سعيد نشستيم روي تاب با چند تا پسر ديگه كه ظرفيت تاب تكميل شد و تاب به راه افتاد .اول سهيل روي تاب نشسته بود و بعد ستاره و بعد هم من وبعدم سعيد . منم كه هميشه ميام شهربازي شهربازي رو با جيغ هام به توپ مي بندم شروع كردم به جيغ زدن .يكي از اون پسرا گفت :

پسره – خفه شو مخمون رف بابا .

من – اههههههههههههههههه نههههههههههه حيجان خوبه تو هم جيغ بزن واست خوبه .

ستاره – آرزو تو ديگه زيادي حيجاني شدي بابا يكم آروم تر داد بزن .

من – هووووووووووووووو نه حال مي ده داد بزنيم .

سعيد با دادا – !peleas shot up ! وهي جيغ و دادمي كرد بد جوري روي مخم اتل متل بازي مي كرد مخم ديگه داشت ميرفت . چون درست پشت سرم نشسته بود .

من – چرا دادمي زني .

سعيد – خوب مگه نگفتي داد واسه حيجان خوبه .

من – من يه چيزي بگم تو چرا به خود مي گيري ؟

پسره روبه دوستاش گفت :

پسره – هووووووو بچه ها اين چه باحاله .و اون منگلا هم شروع كردند به دادزدن . منم كم نياوردم و هي داد مي زدم .

بلاخره تاب ايستاد .

ازتاب كه پياده شديم ستاره روبه سهيل گفت :

ستاره – سهيل مياي بريم بشقاب پرنده .

سهيل – بريم .

منم انگار نه انگار وجود دارم جفتشون سرشون رو زير انداختند و رفتند ومن بدبخت رو با اين كچه نرسيده تنها گذاشتند .(تو كه از خداته باهاش تنها باشي ............ اون كه بله ولي نه الان كه منتظر يه تلافي از طرف اونم ........... حقته من كه گفتم آب ها رو نريز روي سرش ........... آبجي خريت كه شاخ و دم نداره ولي عوضش دلم خنك شد اصلا هم پشيمون نيستم .)

سعيد – بيا ماهم بريم سرسره آبشار.

من – باشه .

من توي دلم – من كه مي دونم تو واسم يه نقشه اي داري والا توكه يهو مهربون نمي شي . (عزيزم آرزو جون اگه يه موقع بهت چيزي تعارف كردي نخوري ها .............. واسه چي مري جون ؟............ من خودم داغ ديدشم بهت پيشنهاد دادم . هواست رو جمع كن . ............... مگه چي شد كه اين رو مي گي ؟............ من با داداشم هميشه دعوا داشتم يه بار داشت پرتغال مي خور خيلي مهربون شد و يه قولش رو داد به من ............... خوب مگه چي شده ؟................. غزيز وسطش فلفل ريخته بود منم بچه هيچي حاليم نبود خوردم بعدشم مثه اسفند روي آتيش بالا و پايين مي پريدم ................ ايول دمش گرم .) رفتيم و دوتا بليط خريديم  و از پله هاش كه بالا مي رفتيم يكمي ترسيدم آخه بار اولي بود كه مي خواستم سرسره آبشاري برم توي تمام وسايلش مي رفتم ترسي هم نداشتم ولي تا حالا توي اين يكي و اين چيزا هس كه 4 تا صندلي داره و توي هوا مي چرخه ها از اينا تا حالا نرفتم .(عزيزم اسمش رنجره .......... حالا همون .) به بالا كه رسيديم پسره دوتا كيسه بهمون دادوگفت كه بشينيم توي اين ها و بعد بريم پايين . وقتي پوشيديم خندم گرفت مثه ماست كيسه انداخته بوديم .

من و سعيدم نشستيم .

سعيد – 1..2..3كه گفتم با هم ميريم پايين .

من – با.. با.. باشه .

سعيد -1...2....3 وخودش راهول داد جلوتا بره پايين ولي من هيچ كاري نكردم .اونم كه ديد من انگاري مي ترسم دستم رو گرفت كشيد و باهم رفتيم پايين . چشمت روز بد نبينه ان چنان توي دلم خالي شد كه نگو يه جيغي زدم كه گوش خودمم كرشد . به پايين كه رسيديم رنگم با كچ ديفال (ديوار ) يكي شده بود . و اين سعيدم هر هر بهم مي خنديد . بدنم مثه بيد ليلي مي لرزيد . (وا مگه ما بيد ليلي هم داريم ؟............ خوب آره ديگه من كه پسر نيستم من دخترم پس مي شه بيد ليلي .) نمي تونستم از جام تكون بخورم . اين پسرم كه مثلا مامور اين قسمت بود هي مي گفت :

پسره – آقا كمك كنيد خانمتون بلند بشند . خدا از دهنت بشنوه گل پسر . (آرزو بر جوانان عيب نيس . )

سعيد – ايشون كه خانم من نيستند .

پسره – خوب پس كمك كنيد دوس دخترتون رو ببريد اون طرف .

من يهوزدم زير خنده هه دوس دختر نخير پسر جان ما دوتا دشمن خوني هم هستيم .

سعيد – ايشون دوست منم نيستند .

پسره باعصبانيت – خوب پس خانم بلند شيد مي خوان بيان پايين

من به زور خودم رو بلند كردم و رفتم روي نيم كت نشستم . اونم اومد پيشم نشست .

سعيد – خيلي باحال بود من كه خيلي حال كردم مياي بريم سينما 4 بعدي . منم واسه اين كه فكر نكنه خيلي ترسيدم و از اين دخترام كه تا آخر كار يه گوشه ميچپم ( من كشته ي اون ادبياتتم ) تا اينا عشق و حال كنند قبول كردم سر راه دوتا بطري آب معدني گرفتيم و من كمي از آب ها رو خوردم و دوتا بليط گرفتيم و رفتيم تو روي صندلي ها كه نشستيم اومدند و بهمون عينك مخصوصش رو دادند تا بزنيم منم زدم و آماده شدم تا فيلم رو بزاره تا گذاشت سعيد گفت كه اين فيلم رو ديده منم كه نديده بودم زول زدم به فيلم به وسط فيلم كه رسيديم يه مار بود كه ميومد توي صورتت و مثلا بهت نيش مي زد و زهرش توي صورتت مي پاشيد كه همون موقع احساس كردم  آب توي صورتم پاشيده شد منم كه فكر كردم مال اين فيلمس توجهي بهش نكردم چون از بس اين صندلي تكون مي خورد واحساس مي كردي يه چيزي دور پات مي پيچهتوجهي نكردم و به ادامه ي فيلم خودم رو دعوت كردم دوباره آب پاشيده شد توي صورتم منم دوباره فكر كردم حس كردم ولي وقتي فيلم تموم شد و لامپ ها رو زدند و عينك رو برداشتم ديدم همه لبلس ها شون خشكه و فقط من لبلسم خيسه يه نگاه به سعيد انداختم كه ديدم از خنده سرخ شده . واي بپا خودت رو خيس نكني .

من – هر هر خنديدم چي اينقدر خنده داره ؟

سعيد - هيچي قيافه تو . حرصم در اومد منم بطريم رو برداشتم و بي هوا ريختم توي صورتش بعدم زدم زير خنده .عصباني شد ولي چيزي نگفت و باهم از سينما اومديم بيرون .

من توي دلم – آقا خيال كردي آن چنان حالت رو بگيرم كه حض كني . رفت طرف همون وسيله آسباب بازي 4 تايي بود كه گفتم ها همون ( بابا رنجر .) و گفت : مياي سوار بشيم .

من – نه دوست ندارم سوار بشم .

سعيد – بگو مي ترسم .

من – نه نمي ترسم با اين حرفاتم تحريك نمي شم كه بيام ها .

سعيد – من كه نمي ترسم حالا هم واسه اين كه صابت كنم سوار مي شم .

من – باشه ببينيم و تعريف كنيم .

ديگه حرفي نميزديم و من زول زده بودم به اون 4 تا كه توي اون اسباب بازيه بودند واي پسرا يه داد هايي از روي ترس ميزدند كه نگو . (آرزو برو من و دختر عموم و پسر عمه هام خواستيم سوار بشيم گفتند زير 16 سال ممنوعه ما هم با پوزه هاي كش اومده بر گشتيم آخه بايه دربدري مامان هامون رو راضي كرده بوديم ............ وا مگه مغز خر خردم سوار اين بشم .............. اما راس مي گي ها به نظر من هركي كه مي خواد بچش سقد بشه با يه دور سوار شدن كار حله . )

. يه هو يه فكري خورد به ذهنم رفتم پيش همون كه اين وسيله رو كنترل مي كرد و گفتم :

من – آقا مي شه دور بعدي كسي رو سوار نكنيد من خودم دو برابر پولش رو به شما مي دم فقط نبايد كسي رو سوار كنيد به جز اون پسره كه من الان ميرم پيشش .

پسره – واسه چي ؟

من – موضوع خيلي حياتيه . موضوع رو كم كنيه . باشه .

پسره باخنده – گرفتم چي شد خودم به گه خوردنش مي ندازم .(يكم توي روي اين پسرا بخنديم همين مي شه ها ادب مدب رو ميزارن كنار. )

من – ممنون خدا دوس دخترات رو دوبرابر كنه .

بعدم رفتم سر جام  . اين دور كه تموم شد همه پياده شدند و سعيد يه قيافه ي از خود راضيي به خود گرفت  كه مي خواستم از همين جا جف پا برم تو صورتش ولي آق پليسه چوري (اصفهاني سليس جوجه مي شه چوري ) رو آخر پاييز ميشمورند . سعيد سوار شد .

به گفته ي بنده كسي سوار نشد و صداي سعيد در اومد .

سعيد – آقا پس كي حركت مي كني .

پسره يه نگاه به من انداخت و من يه چشمك زدم اونم دستگاه رو به كار انداخت . واي جاتون خالي رو هوا نگهش داشته بود و هي مي چرخوند . ولي صدايي از اين بشر در نميومد .در وا قع مي شه گفت بيشتر مردم اومده بودند و به اون كسايي كه سوار اين بازي مي شدند نگاه مي كردند . رفتم نزديك پسره .

پسره – بابا ديگه چي كار كنم اين كه صداش در نمياد .

من – نترس در مياد فقط به كارت ادامه بده .

ولي نه انگار صدايي ازش نميومد . ستاره و سهيل هم اومدند و به من پيوستند .

ستاره – واي اين پسره چه نترسه نمي ترسه كه اصلا صداش در نمياد .

من – عزيز اون كه اون بالاست برادر آقاتون هستند .

ستاره و سهيل يه نگاه به هم انداختند و بعد سهيل دويد طرف اون پسره و گفت :

سهيل – آقا هرچه زود تر نگه داريد .

پسره – واسه چي ؟

سهيل باداد – بهت مي گم نگهدار .

پسرم نگهداشت و سهيل دويد طرف سعيد واي مثه فيلم هنديا دو برادر به هم رسيدند .

سهيل – ستاره بدو بيا .

نه انگار يه طوري شده .

ستاره هم دويد طرفشون منم رفتم واي بدبخت بي هوش شده بود و رنگشم زرد شده بود . منم كه بي جنبه تا حالا كسي رو اينجوري نديده بودم از اين كه من كشته باشمش و قتلش رو بندازند گردن من زدم زير گريه (بچه ها دروغ مي گه چون دوستش داره داره واسش گريه مي كنه .......... عزيزم يه ديقه حرف نزني كسي نمي گه لالي . )

من با گريه – ستاره چي شده ؟چرا اين اينجوري شده ؟

ستاره – هيچي فقط زود باش برو ماشين رو روشن كن كه بايد بريم بيمارستان .

زود رفتم از شهر بازي بيرون و ماشين رو اوردم دم در شهربازي و ستاره و سهيل سعيد رو آوردند و روي صندلي جلو گذاشتندش و خودشون رفتند عقب نشستند .

(فقط تغير رو حال كردين هميشه دخترا توي اين رمان ها مي رن بيمارستان چرا يه بار پسره واسش اتفاقي نيفته كه بره بيمارستان .............. مري حالا آدم قحطي بود اومدي سراق ما .)

اينقدر سرعتم زياد بود كه بدبختا به در و ديوار ماشين هي مي خوردند . ماشين هي هن هن مي كرد آخر سرم خاموش شد و ما بدبختا توي خيابون مونديم .

سهيل – واي حالا چي كار كنيم .

من – الان درستش مي كنم . بعدم از ماشين پريدم بيرون و رفتم سراق صندق عقب درش رو كه باز كردم يه 5 ليتري بنزين بود برداشتم ولي خالي بود . اشكالي نداره ميرم سر خيابون وامي ستم تا يه كي به من بدبخت بنزين بده من موندم چرا ايقدر نحصي ميارم خوبه 13 به در به دنيا نيومدم . (عزيزم اينا همش حرفه عموي من 13 به دنيا امده ولي تا دلت بخواد شانس داره . ) رفتم سر خيابون وايسادم و اين 5 ليتري رو هي تكون مي دادم .

من – نه انگار كسي قصد كمك به من رو نداره . يكي نيست به اين دولت بگه چرا بنزين رو كارتي كردين كه كسي به يكي مثه من بدبخت كمك نكنه . خسته شدم و نشستم روي زمين و هي مثه منگلا اينا تكون ميدادم بالا خره يه ماشين نگهداشت كه توش سه تا پسر بودند . از اون سيخ سيخي هاش كه دستشون رو كرده بودند توي پيريز برق. يكي از پسرا گفت :

پسره – مشكلي پيش اومده ؟      نه بابا آدم حسابيه .

من – بله . ماشينمون بنزين تموم كرده و سعيدم حالش بده بايد حتما ببريمش بيمارستان .

پسره – مابنزين نداريم ولي مي تونيم تا بيمارستان ببريمتون .

من – آخه ما 4 نفريم .

پسره – خوب اون كه حالش بده بايكي از شما ها بياد .

من – يه لحظه صبر كنيد . رفتم طرف ماشين و رو به سهيل گفتم :

من – اينا مي گن شما رو تا بيمارستان مي رسونند . كدومتون باهاشون مي ريد ؟

سهيل و ستاره – تو برو .

من – كي ؟ من . چراشما نميرين آقا سهيل ؟

سهيل – چون اگه من برم دوتا دختر توي اين خيابون خلوت خطرناكه (حسن خطر ناكه حسن ............. مي شه يه بار واسه رضاي خدا نپري وسط حرفاي ما .............. نوچ .)

من – باشه پس بيايند آقا سعيد رو بزاريد توي اون ماشينه تا ما بريم . سهيل پياده شد و سعيد رو گذاشت توي اون ماشينه كه مزدا3 بود . دوتا از پسرا جلو نشسته بودند و سعيد كنار پنجره من وسط و اون پسره كنارم .

من توي دلم – واي يا چارده معصوم من هنوز جوونم آرزو ها دارم نمي خوام جوون مرگ بشم بلا ملايي سرمون نيارن .

يكي از پسرا گفت :

- شوهرتونند ؟    واي حالا چي بگم ؟

من – نه برادرم هستند .

پسره – چي شد همچين شدند ؟

من – نميدونم . آقا مي شه تند تر بريد حالش خيلي بده . به يه سرا كه رسيديم زد توي جاده ي فرعي .

من – آقا چرا از اينور ميريد راه از اونوره .

پسره – نه از اينور زود تر مي رسيم .

من توي دلم – واي يه وجعلنا بخونم و بهش فوت كنم تا از جلو چشماش محو بشم . وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا و اخشيناهم فهم لا يبصرون .(منگل جان اون مال موقعيه كه معلم مي خواد بپرسه اگه بهش بخوني و فوت كني اسمت از جلوش محو مي شه نه توي به اين گندگي ............ وا حالا چي كار كنم چي كار كنم ............ چم چاره . ماكه يه بار همه خونديم و فوت كرديم به معلممون به جاي اين كه بپرسه امتحان گرفت . )

وايي اين كجا داره ميره ؟

من – آقا كجا داري مي ري ؟

پسره – خفه شو تا برسيم .

من توي دلم – واي يا علي حالا چي كار كنم اين مي خواد منو بكشه فردا صبح بريد روز نامه بخريد تيتر اولش نوشته جوون نا كام آرزو صداقت . واي چرا اين بيدار نمي شه بابا به هوش بيا .

( آرزو ..آرزو يه گاز به دستش بگير شايد به هوش اومد .............. بد فكري نيستش ها .) سرم رو گذاشتم روي پام و دست سعدم گرفتم توي دستم . (هندي بازياش رو سانسور مي كنم .) يه گاز محكم به دستش گرفتم . واييييي چقدر شور بود اه  اه حالم بد شد . ( خوبابا مردند ديگه كاريش نمي شه كرد . )

قيافه ي سعيد توي هم رفت ولي چشماش رو باز نكرد . (دوباره بهش گاز بگير ....... واي مگه خلم يه بار تا مرض بالا آوردن رفتم بسمه . )ايندفعه يه نشكون بهش گرفتم . كه اونم بهم يه نشون گرفت ولي بازم چشماش رو باز نكرد .

من – آيي ...........

پسره – چيزي گفتي ؟

من – هيچي يه هو ياد دوستم آيناز افتادم .(حالا آيناز كدوم خريه )

وا چرا اين همچين مي كنه (آرزو جون يكم اون فندق رو بكار بنداز مي خواد اينا نفهمند كه حالش خوبه ............ ها آهان گرفتم چي شد . اوكي . .............. خدارو شكر كه فهميدي )

 

ادامه دارد ............................................................................

ببخشيد اگه يكم دير شد ها ولي دارم سعي مي كنم جمع و جورش كنم و تموم كنمش و برم واسه تا بستون با يه رمان توپپپپپپپپپپپپپ بيام . بهم بگيد خوب مي نويسم يعني استعداد نويسندگي رو دارم يا نه ؟ من كه به زنداداشم مي گم رمان مي نويسم مي گه از بس بي جنبه اي 2 تا رمان خونده رفته رمان مي نويسه



عشق كيلويي چند
عشق كيلويي چند
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
عكس فيس بوك ايراني ها

عكس فيس بوك ايراني ها



عكس فيس بوك ايراني ها
عكس فيس بوك ايراني ها
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
قرار نبود × قسمت دوم و سوم ×

قرار نبود × قسمت دوم و سوم ×

 

در ميان خنده صبحانه مو خوردم و پاشدم. عزيز هنوز هم غر مي زد و ظرف و ظروف رو توي سر هم مي كوبيد. از آشپزخونه اومدم بيرون و بدو بدو از پله ها رفتم بالا و شيرجه زدم توي اتاقم. سر سري موهامو برس كشيدم و دوباره با كش بستم. جلوي در كمدم ايستادم و با دعا و ثنا در كمد را باز كردم. باز كردن همانا و غرق شدن زير يك من لباس همانا! من آدم بشو نبودم! لباس ها را تند تند كنار زدم و يك مانتوي سرمه اي بلند با يك شلوار جين يخي و يك روسري آبي روشن جدا كردم. اتو را به برق زدم و تند تند اتو كشيدم. كم كم داشت دير مي شد. لباس را پوشيدم و موهاي روشنم را يك وري توي صورتم ريختم. حال آرايش كردن نداشتم. بدون آرايش هم به اندازه كافي اعتماد به نفس داشتم. كفش هاي پاشنه 5 سانتي سورمه ايم را هم به پا كردم و از در بيرون رفتم. بالاي پله ها دوباره خواستم نرده سواري كنم كه چشمم به عزيز افتاد كه پايين پله ها ايستاده بود. طوري به چشمانم زل زده بود كه ياد گربه توي تام و جري افتادم وقتي كه چشمش به جري مي افتاد. از فكر خودم خنده ام گرفت و با متانت پله ها را يكي يكي پايين رفتم. حسرت نرده سواري به دلم ماند. عزيز جون زير لب چيزي شبيه ورد را تند تند مي خواند. وقتي جلوي پايش ايستادم بلند گفت:
- چشم حسود كور بشه ايشالله! لا حول ولا قوة الا بالله علي العظيم!
- اوووه كي مي ره اين همه راهو! عزيز داري براي من خرچسونه قزميت اينا رو مي خوني؟ كي مياد منو چشم كنه؟
- واي نه نه ماشالله عين سرو مي موني! تا داشتي مي يومدي پايين ياد مادر خدابيامرزت افتادم ...
بغض گلوي عزيزو گرفت و نتونست حرفشو ادامه بده. آهي كشيدم و لبم را جويدم تا اشكم سرازير نشود. مامان كجايي كه وايسي پايين اين پله ها و براي دخترت دعا بخوني كه قبول شده باشه. كجايي كه حض دخترت رو ببري؟ مامانم زود رفتي خيلي زود رفتي ... چند نفس عميق كشيدم و كنارش لب پله نشستم. دستمو سر شونه اش انداختم و گفتم:
- ا عزيز يعني چي گريه مي كني؟ نمي گي صبح اول صبحي منو اينجوري راهي كني من كلي موج منفي مي گيرم بعد اين موج منفيا روي روزنامه اثر مي ذاره و به جاي پزشكي و دارو سازي و دندون پزشكي رشته كون شوري بچه ...
به اينجا كه رسيد عزيز سرشو بالا آورد و گفت:
- اه مادر! تو به كي رفتي اينقدر بي تربيت شدي؟ خجالت نمي كشي؟
غش غش خنديدم و گفتم:
- پاشو عزيز جونم ... پاشو قربونت برم مسافرو كه اينجوري بدرقه نمي كنن!
توي صورتش كوبيد و گفت:
- خدا مرگم بده! مگه داري مي ري مسافرت؟
ميون خنده دستشو كشيدم و گفتم:
- نه جيگر من! دارم مي رم پاي دكه روزنومه فروشي سر خيابون. زودم بر مي گردم البته اگه اين آتيش به جون گرفته ها بذارن. دارم بهت مي گم كه يعني ديگه گريه نكني.
اشكاشو پاك كرد و گفت:
- باشه مادر بدو پس تا ديرت نشده ... برو و زود برگرد مي خوام براي ناهارت بادمجون درست كنم.
خودمو زدم به غش و گفتم:
- جونم بادمجون ...
- برو دختر خودتو لوس نكن
دست عزيزو چسبيدم و گفتم:
- عزيز جونم ... بابا خوابه!
- سرت تو جايي خورده مادر؟ بابات اگه خواب بود با اين همه غش و ضعفي كه تو كردي و سر و صداهايي كه راه انداختي چسبيده بود به سقف كه.
با ذوق گفتم:
- نيست؟
- نخير ... قبل از بيدار شدن تو رفت سر كار.
- آخ جون ... پس عزيز جونم بدو سوئيچ ماشين مامانو بيار بده به من.
- نه مادر. بيخيال ماشين شو و برو پياده برو نه نه جووني خدا بهت پاي سالم داده.
- ا عزيز اين درسته كه ماشين به اون ماماني گوشه پاركينگ خاك بخوره بعد من پياده برم؟
- خب نه نه لابد تصديق نداري كه بابات اينقدر روي سوار ماشين شدنت حساسه!
- چي مي گي عزيز؟ من ماه پيش گواهنيامه گرفتم. فقط چون تند مي رم بابا مي ترسه ماشين بهم بده يهو طوريم بشه. ولي من قول مي دم يواش برم. حالا شما برو سوئيچو بيار.
نه مادر من دلم لا هول مي شه تا تو بري و بياي سه بار جون مي دم. ولش كن بيا تاكسي بگير با تاكسي برو.
- اه عزيز اذيت نكن. تو رو جون بابا ...
- ا قسم نده دختر!
- خب پس بيار.
عزيز چس و فس كنان به سمت اتاقش رفت تا سوئيچ را بياورد. زير لب غر هم مي زد:
- اي امان از جووناي امروز . الان مي گه يواش مي رم ولي تا بشينه پشت فرمون همه چي يادش مي ره اول صداي ضبطش محله رو ورمي داره بعدم جيغ تايراي ماشين نه نه خدا بيامرزش.
ديگه صداشو نشنيدم. دم در اين پا اون پا مي كردم تا بالاخره سوئيچو آورد. سوئيچو قاپيدم و هوار كشان خداحافظي كرده و از در بيرون رفتم. پرشياي بژ مامانم زير نور آفتاب برق مي زد. با شادي پريدم پشت فرمون و ماشينو روشن كردم. در پاركينگ رو با ريموت بازكردم و رفتم بيرون. همين كه از در رفتم بيرون صداي ضبط رو تا ته بلند كردم. صداي جيغ لاستيكا هم بلند شد. جلوي خونه بنفشه اينا كه يه كوچه با خونه مون فاصله داشت ايستادم و دستم رو روي بوق گذاشتم. پريد بيرون. توله سگ چه تيپي زده بود. مانتو كتي قهوه اي رنگ با جين كرمي و روسري كرم قهوه اي. موهاي قهوه ايشو هم از اينور و اونور ريخته بود بيرون. عاشق فر درشت موهاش بودم. پريد روي صندلي كنار منو جيغ كشيد:
- چه دير اومدي بيشعور!
- مي دوني كه سرم گرم عزيزه.
- آره مي دونم عزيز جونت عشقته ايشالله به پاي هم پير بشين.
انگشتمو بردم سمت چشمش كه سرشو برد عقب و گفت:
- نكن تو رو خدا پدرم در اومد تا خط چشممو صاف در آوردم. دست بزني اشكم در مياد ريده مي شه توش.
- پس زر نزن
- باشه بابا راه بيفت شبنم داره زنگ مي زنه.
پامو گذاشتم روي گازو و اينبار جلوي خونه شبنم وايسادم. شبنم هم با يه تيپ جلف تر از ما دو تا پريد عقب. مانتوي آبي و نقره اي تنگ و كوتاهي پوشيده بود با شلوار جين پاره پاره موهاي حالت دارشو با اتو مو لخت شلاقي كرده بود و از يه طرف شال سفيدش ريخته بود بيرون تا روي سينه اش. آرايشش تكميل تكميل بود. من و بنفشه سوتي زديم و همزمان گفتيم:
- اولالا!
شبنم پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- چطوره مي پسندين؟
- درد تو جون پسر كشت!
- واي نگوووو جون به اون پسر!
- خاك بر سر هيزت كونم.
هر سه خنديدم و شبنم گفت:
- بدو برو روزنامه اومده.
- همچين هول مي زنه انگار چه خبره! بابا فقط ما سه تا عين اوسكولا مي خوايم روزنامه بخريم. همه همون ديشب تو سايت ديدن الان هم خيالشون راحت تخت نشستن زير باد كولر دارن فيلم نگاه مي كنن كه خستگيشون در بره.
- نخيرم همونا كه ديدن قبول شدن حالا مي يان دنبال روزنامه كه اسمشونو يادگاري دورش خط سرخ بكشن.
جلوي دكه روزنامه فروشي وايسادم و گفتم:
- بدوين برين بخرين و بياين جا پارك نيست.
حق با بنفشه و شبنم بود. جلوي دكه حسابي شلوغ بود. نفهميدم چطوري اين دو تا ورپريده سه سوته روزنامه رو گرفتن و برگشتن. چنان جيغ و هواري مي كرديم كه همه به سمتمون برگشته بودن. بنفشه صفحه س را برداشته بود و بلند بلند تكرار مي كرد:
- سميعي بنفشه سميعي بنفشه ...
يهو جيغ زد :
- ايناهاش ... ايناهاش! واي خداي من قبول شدم .... قبول شدم قبول شدم.
روزنامه هاي مچاله شده رو كنار زدم و گفتم:
- درد بگيري چي قبول شدي حالا؟
بنفشه كه از هيجان زياد سرخ شده بود و داشت خودش را باد مي زد گفت:
- ژنتيك قبول شدم ... همون كه مي خواستم واي خدا الان بال در ميارم.
يهو صداي جيغ شبنم هم بلند شد:
- واااااااااااااي شبنم نيازي .... رشته داروسازي .... خداااااااااااااا جوننننننننن ماااااااااااااااااااااچچچ چچچ!
از خوشحالي دوستام شاد شدم و هر دوشون رو محكم بوسيدم اونا هم توي بغل هم كمي اشك شادي ريختن و دست آخر بنفشه كه تازه متوجه من شده بود گفت:
- تو چي؟
در حالي كه پوست لبم را مي جويدم شانه بالا انداختم. بنفشه با حرص گفت:
- شونه و درد ! بده ببينم اين روزنامه رو ....
صفحه ر را قاپيد و تند تند و زمزمه وار شروع به گشتن كرد:
- رادمهر ترسا ... رادمهر ترسا ... رادمهر ترسا ....
شبنم هم افتاد روي روزنامه و دو تايي شش چشمي مشغول گشتن شدند. روزنامه را كشيدم و گفتم:
- گشتم نبود نگرد نيست ....
بنفشه و شبنم هر دو با بغض نگاهم كردند. خنديدم و با بيخيالي گفتم:
- چتونه عين گريه شرك زل زدين به من؟ به جهنم كه قبول نشدم.
- كاش يه ذره سطح پايين تر انتخاب رشته مي كردي آخه تو فقط سه تا رشته هاي بالا رو زدي.
- چون اگه چيز ديگه هم قبول مي شدم نمي رفتم.
- حالا آزاد كه قبول مي شي.
- بشمم نمي رم.
- يعني چي ؟ مگه دست خودته؟ بايد بري.
- مي رم .... ولي نه دانشگاه.
- پس كجا؟
- مي خوام برم اونور ... فقط منتظر يه بهونه بودم كه اين قبول نشدن شد برام يه بهونه!

هر دو با چشم هاي گشاد شده نگاهم كردند. همان لحظه ماشيني كنارمان ايستاد كه سر نشينانش دو پسر به قول شبنم توتو بودند. موهاي فشن و آخر تيپ! يكيشون گفت:
- جيگر كدوم دانشگاه قبول شدي؟ مي خوام ببينم هم دانشگاهي شديم يا نه به ياري خدا؟
بنفشه و شبنم و من هر سه با خشم گفتيم گفت:
- خفه ... هري!
اگر وقت ديگري بود حتماً كلي تفريح مي كرديم ولي در آن لحظه ... بنفشه دستم را گرفت و گفت:
- خودت فهميدي چي گفتي؟
سرمو تكون دادم و گفتم:
- آره ... مي خوام برم خيلي وقته تو فكرشم.
- ولي ... ولي بابات كه نمي ذاره.
- مي دونم.
شبنم گفت:
- اگه مي دوني پس چرا اين حرفو مي زني؟
- چون اميدوارم بتونم راضيش كنم.
هر دو با هم گفتند:
- نمي توني!
سري تكان دادم و گفتم:
- به هر قيمتي كه شده باشه راضيش مي كنم.
بنفشه بي توجه به حضور شبنم گفت:
- به خاطر قضيه آتوسا بابات عمرا نمي ذاره حتي اگه خودتو پر پر كني.
شبنم دوست دو سه ساله من و بنفشه بود و براي همين هم زياد در جريان اتفاقات خانوادگي ما نبود. به خصوص ماجراي آتوسا كه مربوط به شش سال پيش است. ولي بنفشه را از دبستان مي شناختم. با خانواده اش هم مراوده داشتيم و خوب همديگر را مي شناختيم. شبنم با گنگي پرسيد:
- آتوسا؟ مگه خواهرت چي كار كرده؟
بنفشه با شرمندگي نگاهم كرد و لبش را گزيرد. برايم مهم نبود كه شبنم هم قضيه را بفهمد براي همين هم دستي سر شانه بنفشه زدم و گفتم:
- آتوسا ده سال پيش براي تحصيل رفت لندن ... بابا هم براي اينكه اون پيشرفت كنه از هيچ راهي فروگذار نكرد. مرتب پول به حسابش مي ريخت و در ازاش فقط از اون مي خواست كه درس بخونه و خانوم دكتر بشه. آتوسا هم مرتب مي گفت چشم بابا جون هر چي شما بگين. مامان خيلي براي آتوسا بي تابي مي كرد و مي خواست كه بره اونو ببينه. بالاخره بابا ويزاشونو درست كرد و با مامان رفتن سراغ آتوسا. وقتي كه برگشتن من با تموم بچگيم فهميدم اوضاع يه جوريه! مامان مرتب از آتوسا طرفداري مي كرد و جلوي بابا مي ايستاد ولي گويا وضع ظاهري آتوسا حسابي غربي شده بوده. موهاشو رنگ كرده بوده و لباساي آن چناني مي پوشيده. شيشه هاي مشروب تو خونه اش بوده جلوي بابا سيگار مي كشيده و از اين جور چيزا. مامان به بابا مي گفت كاريش نداشته باشه و بذاره راحت باشه تا بتونه درس بخونه ولي يه چيزي بود كه بابا رو نگران مي كرد. اونم يه مدرك جرم بود. بابا تو خونه آتوسا يه لباس زير مردونه پيدا كرده بود ... مامان مي گفت لابد مال پارتي هاييه كه اونجا مي گيرن و مطمئن بود كه ربطي به آتوسا نداره. مي گفت در اين مورد با آتوسا حرف زده و اون گفته كه مال دوست پسر دوستشه ولي بابا بالاخره يه مرد ايراني بود و غيرتش حسابي باد كرده بود. بيشتر به آتوسا زنگ مي زد و حسابي نگرانش بود. دو سال ديگه هم گذشت بابا هر كاري مي كرد ويزاش درست نمي شد كه يه سر بره پيش آتوسا و اين بيشتر كلافه اش مي كرد. به اونم كه مي گفت بيا ايران هزار تا بهونه مي آورد. آخرياش ديگه جواب تلفنارو هم نمي داد. وقتي 6 ماه گذشت و خبري از آتوسا نشد بابا به ضرب پول ويزا گرفت و رفت لندن ولي با چه صحنه اي مواجه شد! آتوساي معتاد در بين يه گله مرد هرزه ... بابا آتوسا رو برگردوند ايران و مشغول مداواش شد. آتوسا دو بار خودكشي ناموفق داشت. بالاخره تركش داديم. قضيه بكارتش هم با يه عمل حل شد ولي بابا اعتمادش رو به كل ازدست داد. تموم سختگيريش اينبار متوجه من شده بود. ديگه اون بابا يخوب رفته بود و جاش يه باباي بد اومده بود. مامان خيلي هواي اتوسا رو داشت و من از همه طرف زير فشار بودم. محبت مامانو از دست داده بودم بابا هم برام تبديل به يه مرد خشك و خشن شده بودن بنفشه مي دونه كه اون موقه من اگه يه دقيقه دير مي رسيدم خونه بابا چه قشقرقي راه مي انداخت. دو سال بعد از اومدن آتوسا پسر يكي از شريكاي بابا اومد خواستگاريش. با وجودي كه يه چيزايي راجع بهش مي دونست. البته به استثناي قضيه بكارت! پسر خوب و جنتلمني بود. وقتي اومد خواستگاري آتوسا من به آتوسا حسوديم شد. اونم از خدا خواسته قبول كرد و ازدواج كرد. الان دو ساله كه رفته سر خونه و زندگي خودش. مامانم شش ماه بعد از ازدواج آتوسا يه شب كه خوابيد ديگه بيدار نشد. قضيه يه تب و يه مرگ شد. ولي قبل از رفتنش بابا بالاي سرش بوده. گويا خيلي سفارش منو مي كنه. خودش فهميده بود كه چه طلمي در حق من شده. به بابا گفت از سختگيريش نسبت به من كم كنه و بيشتر بهم محبت بكنه و نذاره درد بي مادري رو بچشم. گفته بود كه من با آتوسا زمين تا آسمون فرق دارم. بعد از فوت مامانم بابا كلي عوض شد. يادم نمي ره كه شبها چقدر بالاي سرم بيدار مي شست تا خوابم ببره. بعد از مرگ مامانم هر شب كابوس مي ديدم و از خواب مي پريدم ولي خداييش بابا خيلي هوامو داشت. آتوسا هم كه احساس گناه مي كرد خيلي دور و برم مي پلكيد. پارسال سال كنكور من بود ولي به خاطر حال خرابم حتي نتونستم شركت كنم. امسالم كه گند زدم رفت! من دلم خوشه به وصيت مامانم شايد به خاطر اون بابا رضايت بده كه من برم اونور ...
بنفشه آهي كشيد و گفت:
- من كه چشمم آب نمي خوره. بابات هر سر قضيه آتوسا چشم ترس شده هم اينكه جونشه و تو ... مگه مي تونه يه لحظه ازت دور بشه؟
- منم ديگه طاقت اينجا موندنو ندارم.
- ببخشيد چرا؟
- درد و چرا! دلم آزادي مي خواد دوست دارم وقتي به يه پسر مي رم بيرون راحت باششم نه اينكه ...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه بنفشه و شبنم از خنده منفجر شدند. با تعجب نگاشون كردمو و گفتم:
- مرگ! چه دردتونه؟
شبنم ميون خنده گفت:
- تو و پسر؟ برين بيرون؟
- مگه من چلاغم؟
- تو اگه بيل زن بودي همين جا باغچه تو بيل مي زدي.
خنده ام گرفت. واقعاً هم كه چه دليل مسخره اي آوردم براي رفتنم. من نقطه مخالف همه پسرها بودم. از همه اشون متنفر بودم. قبلاً ها شايد شيطنت مي كردم و سر به سرشون مي ذاشتم ولي ديگه اينكارو هم نمي كردم. حتي لايق فحش شنيدن هم نبودن ازنظر من! بنفشه هم يه بار با يه پسر دوست شد ولي اينقدر جنگ اعصاب براش درست شد كه بيخيال شد. شبنم هم كه عاشق يكي از پسراي فاميلاشون بود و كلاً به هر كي نگاه مي كرد اونو شبيه اردلان مي ديد. ما هم هميشه سر اين قضيه مسخره اش مي كرديم. بنفشه زد تو سرم و گفت:
- هوي كجايي؟ نكنه خبريه؟ هم حرفاي جديد جديد مي زني هم مي ري تو فكر؟
ماشينو روشن كردم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه! خبرم كجا بود؟ خبر هر چي پسره بيارن برام.
شبنم با خوشحالي زايد الوصفي گفت:
- امشب چند شنبه است؟
من و بنفشه نگاهي به هم كرديمو زديم زير خنده. بنفشه گفت:
- خنگول هنوز شب نشده!
شبنم هم به سوتي خودش خنديد و گفت:
- خب بابا ... امروز چند شنبه است؟
- پنج شنبه!
- آخ جون شب جمعه!
- سر و گوشات مي جنبه؟ ببينم قراره اردلان بياد خونه تون؟
- درد و مرض تو جونت! نخير شب جمعه هر چي توتوئه مي ياد تو خيابون. امشب شام مهمون من.
من و بنفشه هورايي گفتيم و بنفشه پرسيد:
- كجا؟
- پاتوق ...
- بگو ايول!
هر سه با هم جيغ كشيديم:
- ايول!



قرار نبود × قسمت دوم و سوم ×
قرار نبود × قسمت دوم و سوم ×
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
رمان قرار نبود × قسمت اول ×

رمان قرار نبود × قسمت اول ×

 

صداي آهنگ آنشرلي بلند شد. سرم داشت منفجر مي شد. دستم رو از زير پتو بيرون آوردم و روي عسلي كنار تخت كشيدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر مي شد و من لحظه به لحظه عصبي تر مي شدم. بالاخره دستم خورد به گوشيم. چنگش زدم وكشيدمش زير پتو. يكي از چشمامو به زور باز كردم و دكمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد. نمي دونم چرا آهنگي رو كه اينقدر دوست داشتم گذاشته بودم براي آلارم گوشيم. ديگه داشتم از اين آهنگ متنفر مي شد. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتي! خوابم مي يومد ديشب تا صبح داشتم چت مي كردم و تازه دو سه ساعت بود كه خوابيده بودم. اين چه قرار كوفتي بود كه من با دوستام گذاشته بودم؟ انگار مرض داشتم! با غر غر از جا بلند شدم و كش و قوسي به بدنم دادم. نگاهم به در و ديوار بنفش اتاق افتاد. همه ديوارها با كاغذ ديواري بنفش پوشيده شده بود و بهم آرامش مي داد. در حالي كه لي لي مي كردم تا خورده چيپس هايي كه از ديشب كف اتاق پخش شده بود و حالا چسبيده بود به پايم جدا شود كنار پنجره رفتم و با ضرب گشودمش. باد سرد توي صورتم خورد و لرزم گرفت. با خشم خم شدم و چيپس ها را از پايم جدا كردم و غر غر كردم:
- لعنتي!
صداي زنگ گوشيم بلند شد. اينبار آهنگ ملايمي از كريس دي برگ بود. لب تخت نشستم و گوشي رو كه زير بالش چپونده بودم در آوردم. صورت دلقكي بلنفشه روي صفحه چشمك مي زد گوشي را در گوشم گذاشتم و گفتم:
- بنال ...
- اه باز تو صبح زود پاشدي اعصابت مثل چلغوز شد؟
- هر چي باشم بهتر از توام كه ...
- من كه چي هان؟
خنديدم و گفتم:
- قيافه ات شبيه چلغوزه!
صداي جيغ جيغويش بلند شد:
- بيشعووووووووووور! تو هنوز اون عكس روي گوشي نكبتتو عوض نكردي؟ خيلي خرييييييي من مي دونستم اين عكس اتو مي شه تو دستاي توي خرچسونه.
خوابيدم روي تخت و گفتم:
- بنفشه جون سگ بابات حال ندارم از خونه بيام بيرون. تازه حالا از اتاق كه برم بيرون اعصابمم چيز مرغي مي شه چون با بدختي بايد ماشين دودر كنم.
- ترسا خيلي خري! هيجانش به روزنامه اشه!
- آخه كثافت ...
صداي بوق پشت خطي مانع از ادامه حرفم شد. بنفشه گفت:
- صدات قطع شد.
- خف بابا پشت خطي دارم.
بنفشه رو گذاشتم تو ليست انتظارو و جواب شبنمو دادم:
- هان؟
- هان و درد تو گور خواهر جوون مرگت!
- وا خاك تو سرت كنم الهي با خواهر من چي كار داري؟
- بسكه تو بي شعوري! اول صبحي گوشيو بر مي داري بگو جوووووونم ... تا منم يه حال اساسي بكنم با اون صداي ناناز تو ...
- خيلي عوضي شدي شبنمااااا ... برو با صداي بابات ... استغفرالله!
غش غش خنديد و گفت:
- چي كاره اي؟
- والا اگه شما دو تا نكبت اجازه بدين من بلند شم يه آب تو اين صورت جيشي ام بزنم. بعدم يه چيزي كوفت كنم و بيام.
- اووه اون وقت ديگه لاشه روزنامه هم بهمون نمي رسه.
- نرسه به درك! انگار دارن تو عهد ميرزا كوچك خانوم سيبيلو زندگي مي كنن. لا گور كنم شما رو الهي. خفه مرگ بگير برو كاراتو بكن بذار منم به كارام برسم.
- خيلي خب بدو كه دل تو دلم نيست.
زير لب گفتم:
- تو كه غمي نداري ...
- چي؟
- هيچي ... باي.
- باي.
دوباره صداي بنفشه بلند شد:
- اووووووووووووي چه خري بود؟
- همزادت بود.
- درد !
- ولم كن تو رو خدا صبح اول صبحي فحشي نبود كه تو بار من نكني.
خنديدم و گفتم:
- ببخشيد عشخ من ... مودوني كه من صپا اخلاخ ندالم ...
- كي بود؟
- دردو كي بود؟ ببين فقط بايد فحشت بدم لياقت نداري باهات عين ادم حرف بزنم! فضولي تو؟ به تو چه ربطي داره كه كي بود؟
- اينقدر فك زدي خو يه كلمه مي گفتي چه خري بود؟
- شبنم بود ...
- چي مي گفت؟
- عين تو نشسته منتظر سرويس
- خب پس عزيزم زود باش اينقدر مردومو معطل نذار زشته.
جيغ كشيدم:
- بنفشههههههههههههه ....
- كي مي تونه با تو طرف شه؟
خنديدم و گفتم:
- گمشو كاراتو بكن الان مي يام.
- منتظرم عشق من باي.
- باي.
گوشيو قطع كردم و از جا بلند شدم. شلوارك كوتاه آديداسم رفته بود لاي پام. نق نقي كردم و با دست كشيدمش بيرون. جلوي آينه ميز آرايشم ايستادم و خودمو ديد زدم. شده بودم عين ميت! بعضي وقتا از قيافه خودم مي ترسيدم. گوستم زياد از حد سفيد و بي رنگ بود. چشمامم يه رنگ خاصي بود. سبز خيلي خيلي روشن كه به سفيدي مي زد. براي همينم بنفشه و شبنم چشم سفيد صدام مي كردن. موهام بي رنگ و بي حال ريخته بودن كنار صورتم. عين خون آشام شده بودم. كش مومو برداشتم و موهاي بلندمو كه تا وسط وسط كمرم بود با كش بستم. دمپايي ابري هامو پام كردم و با غر غر رفتم بيرون. اتاق من توي طبقه دوم ساختمون بود و خوبيش اين بود كه دستشويي و حمام مجزا داشت. رفتم تو دستشويي و درو بستم. بدجور ذهنم مشغول بود. اگه قبول نمي شدم چي؟ اگه ... اي خدا مي دوني كه تنها اميدم به همينه كه قبول شده باشم. ولي خودمم مي دونستم كه اميدم الكي بود با رتبه 3000 مگه مي شد پزشكي قبول شده باشم؟ مسواك زدم و آبي هم توص صورتم پاشيدم و رفتم بيرون. بالاي پله ها كه رسيدم نشستم روي نرده و ليز خوردم تا پايين:
- هورااااااااااااااااا...
عزيز جون پايين پله ها بود و داشت با چشماي گشاد نگام مي كرد. با ديدن نگاهش خنده ام گرفت و در حالي كه لپاي باد كرده و پر چينش رو مي بوسيدم گفتم:
- صبح عزيز جونم بخير!
- نه نه حالت خوبه؟
- آره نه نه جونم از اين بهتر نمي شم؟
نشست لب پله و در حالي كه خودشو به چپ و راست تكان مي داد گفت:
- من از دست تو چي كار كنم؟ اي مادر نمي گي مي افتي من خاك به سرم مي شه؟ فكر كردي عين اين يارو عنكبوتيه ايه؟ نخيرم هيچم عنكبوت نيستي. مي افتي ضربه مغزي مي شي و خودت خلاص مي شي ما رو در به در مي كني! اي خدا منو بكش از دست اين راحت شم. اين دختره تو آفريدي؟ من مطمئنم تو قرار بوده پسر بشي خدا وسط راه پشيمون شده.
از حرف عزيز غش غش خنديدم و گفتم:
- عزيز جونم چرا اينقدر جوش مي زني الهي من پيش مرگت بشم؟ من كلاس اين كاراو رفتم. هيچيم نمي شه. بلدم چي كار كنم.
- آره ديگه اينا كلكه پوله مادر! دلت خوشه كه بلدي وقتي مي افتي يه كاري كني ضربه مغزي نشي. آخه مگه ممكنه نه نه؟ مي افتي و تا مي ياي به خودت بياي زرتي زبونم لال مي ميري. آدمي ... نعوذبالله فرشته نيستي بال دربياري كه ... بچه هاي مردمو با اين چيزا گول مي زنن جفنگ بازي يادتون مي دن بعد مي گين برين شما شدين عنكبوتي.
با عشق بغلش كردم و گفتم:
- الهي دور عزيز شيرين زبون خودم برم. چشم ديگه سر نمي خورم شما اينقدر حرص نخور برات خوب نيست.
- وا مگه چمه؟ ماشالله هزار ماشالله بزنم به تخته از هزار تا جووناي حالا هم سرحال ترم. مي خواي از همين نرده سر بخورم بيام پايين؟
از خنده دل درد گرفته بودم. دست عزيزو كه داشت مي رفت سمت نرده ها گرفتم و در حالي كه چلپ چلپ ماچش مي كردم گفتم:
- نه عزيزم مي دونم شما هزار بار بهتر از مني هر چي باشه دود از كنده بلند مي شه ..
- خوبه مي دوني.
از جا بلند شدم و در حالي كه سمت آشپزخونه مي رفتم گفتم:
- صبحونه تو بساطت هست عزيز يا بايد گشنه برم؟
- كجا مي خواي بري نه نه؟ اصلاً چي شده كه تو كله سحر پاشدي؟
- امروز جواب انتخاب رشته مي ياد عزيز ...
- جواب چي؟
- جواب كنكورم عزيزم. جوابش مي ياد كه ببينم مي تونم برم دانشگاه يا بايد شوور كنم؟
اينو گفتم و خودم غش غش خنديدم. عزيز در حالي كه تر و فرز صبحانه مرا آماده مي كرد گفت:
- ايشالله كه قبول شدي مادر ... قبولم كه نشده باشي طوري نيست ... شوهر كه چيز بدي نيست ... تا وقتي شوهر نكردي فكر مي كني ترسناكه ولي وقتي شوهر كردي تازه مي فهمي چي بوده و تو خبر نداشتي!
ميان خنده گفتم:
- عزيز اين دوره زمونه برعكس شده. دخترا فكر مي كنن شوهر چي هست! ولي تا مي كنن تازه مي فهمم چي هست!
اينو گفتم و خودم زدم زير خنده. عزيز كه متوجه منظور من نشده بود سري تكان داد و گفت:
- آره عزيز دختراي اين دوره زمونه آبرو رو سر كشيدن حيا رو قي كردن ... اون دوره تا مي گفتي شوهر ...
پريدم وسط حرفشو و گفتم:
- دخترا رنگ لبو مي شدن و از خجالت خودشونو تو هفت تا سوراخ قايم مي كردن ... ولي اين دوره ...
- آره مادر اين دوره تا ميگي شوهر ورنپريده ها نيششون تا بناگوش كه چه عرض كنم تا ناقولوسيشون گشاد مي شه.
اي الهي دور عزيزم بگردم كه اينقدر باعث شادي من مي شد. بعضي وقتا مثل امروز اينقدر از دستش مي خنديدم كه همه غم هام يادم مي رفت.



رمان قرار نبود × قسمت اول ×
رمان قرار نبود × قسمت اول ×
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
اينم يه مدل تخليه كردن انرژي !

اينم يه مدل تخليه كردن انرژي !

http://p30upload.com/download.php?imgf=1311577294_untitled.jpg



دانلود


http://s1.picofile.com/file/7102008709/1.mp4.html
اينم يه مدل تخليه كردن انرژي !
اينم يه مدل تخليه كردن انرژي !
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
رمان جاي خالي دستانت(9)

رمان جاي خالي دستانت(9)

هر چي رو كه براي احسان مي نوشتم لاي كتاب ديوان حافظ مي گذاشتم اصلا نميدونم براي چي نگهشون مي داشتم....هر چي باشه نوشتن بريا احسان ارومم مي كرد البته نه به اندازه ي حضورش.نگرانش بودم ولي اون زنگ نزد و نزد و همينظور كه گوشي دستم بود خوابم برد.....اي كاش كلاس نداشتم و نمي رفتم اما اينجوري بازم يه كم سرم گرم مي شد شهاب هم ازش خبري نداشت ميخواستم فقط برم خونه شون ولي قبول نكردم در راه برگشت تينا رو ديدم واي كه چه شرايط بدي بود سايه و شهاب نگاهم كردن خواستم وانمود كنم كه نديدمش ولي نشد :چقدر دير كردي عسل خانم.كاري داشتين ؟؟اره...خيلي حرفا مونده كه نگفتم.من خيلي كار دارم.بايد به حرفام گوش بدي و بعد بري.رو به سايه كردم :پس فعلا خداحافظ.اين همون قولي بود كه دادي؟يادم نمياد قولي داده باشم !!ا...جالبه....پس الكي منو سر كار گذاشته بودي كه مي گفتي هر كاري بتونم برات انجام مي دم.دروغ نگفتم....واقعا هر كاري كه مي شد انجام دادم...نميخواي بگي چون احسان تو رو انتخاب نكرد من مقصرم؟؟يه پوزخند زد :اتفاقا كاملا درسته....ببينم اصلا اين همه ادم چرا احسان ؟؟عصباني شدم و صدام كمي بالا رفت :اي بابا....من بايد به تو هم جواب پس بدم؟؟اخه به كسي چه ربطي داره من دارم چي كار مي كنم؟؟؟فقط دلم يخواد يه ار ديگه پا پيچ من بشي اونوقت بد ميبيني...فكر نكن اون موقع هم همينطور اروم باهات حرف مي زنم.منتظر شنيدن جواب نشدم و برگشتم.توي دلم گفتم :اخه خدا اين ديگه چه جورشه؟؟ از در و ديوار داره برام مي باره....فقط اين تينا كم بود كه اونم اضافه شد ديگه بدشانسي من كامل شد.فرهاد زود اومده بود و توي هال بود:دير كردي.كار داشتم.پشت سرم به اتاق اومد :تو چرا رنگت پريده ؟؟هيچ معلومه چيكار م يكني؟؟مشكلت چيه ؟؟فرهاد الان اصلا حال و خوصله ندار كه باهات بحث كنم.خوب بابا به من بگو شايد بتونم كمكت كنم....اين كه نشد تو بشيني توي اتاقت با هيچ كس حرف نزني و هيچي نخوري.زدم زير گريه :من چرا انقدر بدبختم؟؟؟جا خورد :واسه چي گريه مي كني؟؟؟امروز تينا رو ديدم فقط همين يه دونه رو كم داشتم.خوب چي مي گفت ؟؟مزخرف...مثل هميشه.عيب نداره سعي كن توجه نكني بذار هر كي هر چي ميخواد بگه.لحظه اي سكوت كردم :احسان هنوز زنگ نزده نه؟؟نه چطور مگه؟؟هيچي ...همه دست به دست هم داده تا من ديوونه بشم.سعي داشت ارومم كنه و بعد رفت.بي خبري از احسان اوضاع رو خراب تر مي كرد دوش گرفتم و طبق عادت اين يكي ، دو روز براي اينكه كمي اروم بشم نشوتم :بي معرفت نميگي من اينجا نگرانتم؟؟؟چطور دلت مياد منو بي خبر بذاري؟؟وقتي مي گم تو لجبازي و مغرور خوب راست مي گم ديگه.تو نميتوني لااقل يه زنگ بزني و بگي حالت خوبه؟؟ ولي احسان امروز كه تينا اومده بود يه كم ديگه ادامه داده بود خونش مي افتاد گردنم اخه بدبختي اينه كه ديواري كوتاه تر ار من پيدا نمي كنن هر كي از راه مي رسه كليد مي كنه به من ...اعصابم خراب شده از بس اين چند روز....اه...اخه كجايي؟؟بخدا دلم برات تنگ شده احسان...كلافه ام.يادته يه روز بهت گفتم شما كافيه بفهمين يكي هست كه براتون جون مي ده اونوقت زود طرف از چشمتون مي افته حالا بهم ثابت شد كه اينطوريه....احسان حس مي كنم همه چي داره تغيير مي كنه....البته اميدوارم كه من اشتباه كنم.نيمه شب گوشيم زنگ خورد اول فكر كردم ممكنه احسان باشه:بله ؟عسل خانم شرمنده كه بيدارتون كردم.با چند لحظه دقت فهميدم كه تيناست بي اختيار تپش قلبم تند شد گفت :بيدارت كردم تا تو هم بفهمي من چه حالي دارم واز فكر و خيال شب خواب به چشمم نمياد اونوقت تو به هدفت رسيدي و راحت گرفتي خوابيدي؟؟انگار زمان و مكان رو گم كرده بودم تقريبا داشتم فرياد مي كشيدم :اخه تو از جونم چي مي خواي؟؟تمومش كن ديگه.....چرا با اعصاب من بازي مي كني؟؟فرهاد و بقيه سريع به اتاقم اومدن ولي انگار من متوجه نبودم تينا خنديد:اره تازه اولشه عسل خانم صبر كن....فكر كردي كسي مي تونه به همين راحتي من رو از ميدون به در كنه؟؟دهنت رو ببند.قطع كردم همه شون ترسيده بدن ساعت 10/3 بود مامان پرسيد :عسل چي شده ؟؟ اين كي بود ؟؟؟بابا گفت : اروم باش عسل.مي لرزيدم :برين...برين بخوابين....معذرت ميخوام.هي پرسيدن چي شده ولي حوصله ي جواب دادن نداشتم فرهاد موند كنارم نشست :تينا بود اره؟؟سرم رو تكون دادم و بعد گيج گاهم رو فشار دادم سرم درد گرفته بود :برو بخواب فرهاد.تو اصلا حالت خوب نيست عسل جان.خوبم.تماس هايه تينا ادامه داشت اونقدر غصبي بودم كه حتي نتونستم برم سر كلاس بالاخره با حسام تماس گرفتم :من رو ببخش مزاحمت شدم.اين چه حرغيه ؟؟خوشحالم كردي...چه عجب؟احسان تماس گرفته ؟؟ الان 9 روزه كه ازش بي خبرم اين بي معرفت چرا يه زنگ نمي زنه؟؟يه بار زنگ زد...اون عادتشه....يه كم لجبازه.لجبازي به قيمت نابود كردن يه نفر؟؟بخدا دارم داغون مي شم چرا نمي فهمه؟؟تا يكي دو روز ديگه بر مي گرده....حالش هم بد نيست نگران نباش تا پس فردا حتما مياد.الان به مشكلات من اضافه شده.چطور مگه؟؟تينا دست از سرم بر نميداره.چي؟؟ تينا ؟؟چي ميخواد ؟؟بايد از خودش پرسيد ولي هر چي كه هست من رو داره بازي ميده نيدونم چيكار كنم.ناراحت شد :من باهاش صحبت مي كنم حتي اگه لازم باشه با پدرش هم حرف مي زنم.من دلم نمي خواد برات دردسر درست بشه.نه اصلا دردسر نيست كاري رو مي كنم كه احسان بفهمه انجام ميده.ممنونم لطف كردي.فصل پانزدهمصبح وقتي بيدار شدم ساعت5/7 بود مامان وبابا و فرهاد پاي تلويزيون بودن داشت اخبار پخش مي شد توجهم جلب شد اخه وقتي سلام كردم و جواب ندادن فهميدم خيلي حواسشون پرت شده رفتم كنارشون تصوير يك هواپيما رو نشون مي داد كه سقوط كرده و سوخته بود گوينده اخبار گفت :ساعاتي پيش هواپيما ي مسافربري240 در نزديكي فارس سقوط كرد هنوز امار دقيقي از تعداد مجروحان و در گذشتكان در دست نيست.پرسيدم :حالا اين هواپيما از كجا ميومده؟؟بابا گفت :خوزستان.اه از نهادم بلند شد و هزار جور فكر و خيال سراغم اومد و زير لب گفتم :نكنه احسان با اونا بوده؟؟؟هر سه نگاهم كردن فرهاد پرسيد :مگه نميدوني كي قرار بوده بياد؟؟نه....نميدونم.سريع شماره احسان رو گرفتم اما در دسترس نبود دلم عين سير و سركه مي جوشيد زنگ زدم به سايه :بيدار بودي؟؟اره داشتم حاضر مي شدم....اخبار رو ديدي؟؟نه ولي انگار شهاب ديد و بعدش نفهميدم يهو كجا رفت........تو چرا گريه مي كني؟؟سايه دعا كن....دعا كت احسان با اونا نباشه.تو چي مي گي؟؟ از چي حرف مي زني؟؟من بعدا تماس مي گيريم نميام كلاس.همه مون هول بوديم :فرهاد چي كار كنيم؟؟يخ كرده بودم :نكنه احسان هم اونجا بوده؟؟فكرش هم عذابم ميداد يه مرتبه گفت :من ميرم يه خبري بگيرم شايد تا حالا اسامي اعلام شده باشه.منم ميام.كجا مياي؟؟ اگه خبري بود تماس ميگيرم فقط گريه نكن گريه ي تو ادم رو عصبي مي كنه.با بابا رفتن مامان هم بهتر از من نبود :نگران نباش من دلم روشنه.خبر رو همه شنيده بودن چون يه كم بعد حسام زنگ زد بدجوري بهم ريخته بود نيم ساعت بعد اومد خونه ي ما با ديدنش حالم انگار بدتر شد مامان عصباني شد :عسل پاشو ببينم كم گريه كن....هي داشتم راه مي رفتم و به ساعت نگاه مي كردم حسام هم به چند تا از اشناهاش زنگ زد كه توي اطلاعات پرواز بودن و خواست از طريق اونا خبري بگيره اما نشد.حالم خوب نبود سرم گيج مي رفت نفميدم چي شد كه افتادم چقدر خوبه كه گاهي ادم در عالم بي خبري بمونه و از همه چي غافل باشه وقتي چشم باز كردم توي اتاق خودم بودم چند لحظه فكر كردم تا يادم اومد چي شده :مامان خبري نشد ؟نه دخترم امار هنوز دقيق نيست.تا به اون روز بدترين روز زندگيم رو گذروندم شب به زور كلي قرص اروم شدم و خوابم برد درست نميدونم ساعت چند بود كه بيدار شدم ولي احسان كنارم نشسته بود فكر كردم دارم خواب ميبينم نشستم و همينطور نگاهش مي كردم به حرف اومد :سلام عزيزم.احسان؟جانم؟؟نتونستم خودم رو كنترل كنم و اشكم سرازير شد :اخه تو كجايي؟؟ تو با اونا نبودي؟؟نه خدا خيلي دوسم داشت كه با اون پرواز نيومدم...عسل جان الان كه خوبم چرا گريه مي كني؟؟اخه بي انصاف نگفتي من اينجا نگرانم چرا يه زنگ نزدي؟ميدوني چه شرايط بدي داشتم!!!دلم ميخواست يه دل سير نگاهش كنم و تلافي اين نبودنش رو در بيارم دستام رو دور گردنش حلقه كردم و بوسيدمش :تو رو خدا تنهام نذار احسان.منو ببخش....هر چي بگي حق داري....معذرت ميخوام نگرانت كردم حالا ديگه گريه نكن باشه؟؟براي من هم اسون نبود....عزيزم منو ببخش....جبران مي كنم خوب؟؟حضورش ارومم مي كرد نگاهش كردم معلوم بود خسته ست اين از چهره اش معلوم بود :احسان خسته اي؟اره اما حالا كه ديدمت بهتر شدم :قبل از اينكه برم خونه اومدم سراغت تا ببينمت.نميدوني اين روزا چقدر برام سخت بود.حسام نگرانت بود بهش زنگ بزن وبگو رسيدي.همين موقع گوشيم زنگ خورد : بله؟سحر خيز شدي عسل خانم!دوباره تينا بود :چيه چرا جواب نميدي؟؟چون حوصله ي تورو ندارم.قطع كردم پرسيد :كي بود عسل ؟نميخواستم ناراحتش كنم الان خسته بود :هيچي بابا يه مزاحم.مرموز شدي ها.از خودت بگو...اذيت كه نشدي؟؟هنوز قانع نشده بود كه تلفن مربوط به يه مزاحم بوده اين رو از نگاهش مي فهميدم :بد نبود.گفتم به حسام زنگ بزن خيلي نگران بود.فقط سرش رو تكون داد و تماس گرفت :اره بابا خوبم....الان خونه ي عسل اينا هستم...ميام باشه....گفتم كه خوبم احسام.....اره مطمئن باش....فعلا خداحافظ.گفتم به حسام زنگ بزن خيلي نگران بود.فقط سرش رو تكون داد و تماس گرفت :اره بابا خوبم....الان خونه ي عسل اينا هستم...ميام باشه....گفتم كه خوبم احسام.....اره مطمئن باش....فعلا خداحافظ.بلند شد :خيلي خوب بايد برم.به همين زودي؟خسته ام عسل دو شبه نخوابيدم.باشه هر طور كه راحتي.رفتارش يه جوري شده بود سرد به نظر ميومد زير لب خداحافظي كرد و رفت از طرفي خوشحال بودم كه حالش وخوبه و از طرفي هم ناراحت به خاطر رفتارش.لباسم رو عوض كردم و پيش مامان رفتم خنديد :خانم خيالت راحت شد؟؟بله.سايه زنگ زد :واي عسل چقدر خوشحالم...احسان همين حالا به شهاب زنگ زد.احسان اينجا بود.از حالا دارم مي گم كه شب اينجا هستين ها.اي بابا ما كه تازه اونجا بوديم.لوس نشو منتظرم ها...اگه هم تونستي طود بيا.باشه.مامان رفت بيرون.ترتيب ناهار رو دادم اما كاملا حواسم پرت بود ساعت از 2 گذشته بود كه به احسان زنگ زدم :روبراهي؟بد نيستم.سايه امشب دعوتمون كرده.ميدونم...شهاب گفت.چه ساعتي مياي؟معلوم نيست تو هر وقت دلت خواست برو منتظرم نشو.احسان تو چت شده ؟؟از وقتي بر گشتي عوض شدي!عسل من كار دارم شب ميبينمت.قطع كرد و همين موقع بود كه بوي سوختن غذاي من هم بلند شد.ساعت 5 حاضر شدم و رفتم :خوب كردي زود اومدي.چه خبر؟خنديد :خرا كه پيش شماست....احسان حالش خوبه؟؟هي بد نبود.2 ساعت بعد احسان اومد بي حوصله بود زياد با من گرم نبود شهاب و سايه متوجه جو سنگين شده بودن.شهاب گفت :احسان خان برو قدر زنت رو بدون.نيم نگاهي بهم انداخت و شهاب ادامه داد :فقط خدا ميدونه كه اين مدت چه حال و روزي داشت.احسان بحث رو عوض كرد :از كلاس ها چه خبر؟؟جا خوردم به صداي زنگ موبايلم الرژي پيدا كرده بودم تا زنگ خورد سريع جواب دادم واي دوباره خودش بود به اتاق سايه اومدم :چي ميخواي؟؟ اخه بيماري؟؟زدزير خنده :تو هنو نصفي از عذابي رو كه من كشيدم نكشيدي.اخه مگه من به تو چي كار دارم ؟خوب بلدي خودت رو بزني به اون اره....وقتي با سالن برگشتم به كلي بهم ريخته بودم سايه اهسته پرسيد :تينا بود ؟فقط سرم رو تكون دادم اونقدر فكرم مشغول بود كه از طمع شام هيچ نفهميدم و زير ذره بين احسان بودم تا جمع و جور كرديم احسان گفت :بريم عسل.زود حاضر شدم و خداحافظي كرديم.احسان هيچي نمي گفت پرسيدم :اخه احسان چرا اينطوري مي كني؟؟چي شده؟؟وقتي گوشيم زنگ خورد جواب ندادم گوشه اي نگه داشت : چرا جواب نميدي؟؟خوب حالا حوصله نداشتم.عسل تو مطمئني چيزي رو پنهون نميكني؟؟چرا بدبين شدي؟؟بخدا مرموز شدي.خيالت راحت اگه چيزي بود مي گفتم.فكر مي كردم خودم از پس تينا بر مي ام بخاطر همين هم نميخواستم احسان رو وارد ماجرا كنم هرچند خود اون هم يه طرف قضيه بود از اين وضع خوشم نمي اومد از هم جدا شدم حتي منتظر نشد كه من وارد ساختمون بشم چقدر دلم ميخواست مثل هميشه با هام گرم وصميمي خداحافظي مي كرد يا اي كاش ميتونستم مثل سابق باهاش درو دل كنم.هواي اتاق برام سنگين بود پنجره رو باز كردم و گوشه اي قلم به دست نشستم :از وقتي برگشتي حتي اجازه ندادي يه دل سير باهات حرف بزنم....نميدونم چرا به همه چي بدبين شدي اجازه نده پسر كوچولوي درونت سركشي كنه بخدا هيچي عوض نشده من همون عسل سابقم با اين تفاوت كه حالا صد برابر بيشتر از قبل دوستت دارم و اي كاش اينو بفهمي....نميدونم شايد اصلا من برات يه موجود خسته كننده شدم اين رو بار ها بهت گفتم كه اگه بودن منو حضورم سد راه خوشبختي تو باشه قلبم رو سركوب مي كنم...فقط توي زندگي ارزو دارم در هر شرايط بهترين زندگي رو داشته باشي من مهم نيستم براي كافيه كه تو خوشبخت باشي عزيم....چه اهميتي داره كه عسل ذره ذره اب بشه؟مهم تويي فقط تو.بي خوابي زده بود به سرم نزديك صبح كه شد نمازم رو خوندم و كمي خوابيدم تا اينكه فرهاد بيدارم كرد :عسل پاشو.چي شده؟هنوز گيج خواب بودم اخه تازه ساعت 8 صبح بود : يه بسته داري.نشستم :بسته ؟ از طرف كي؟نميدونم....الان پيك اورد.عسل پاشو.چي شده؟هنوز گيج خواب بودم اخه تازه ساعت 8 صبح بود : يه بسته داري.نشستم :بسته ؟ از طرف كي؟نميدونم....الان پيك اورد.گيج شده بودم جعبه رو باز كردم يه بطري بود كه وقتي درش اوردم چنان جيغي كشيدم كه خودم هم ترسيدم فرهاد سريع بطري رو گرفت :كدوم احمقي اين كارو كرده؟؟مامان اومد :چي شده عسل ؟؟ چرا جيغ مي زني؟؟مار!!!يخ كرده بودم معني اين كارا رو نمي فهميدم عين بچه ها داشتم گريه مي كردم مامان كنارم نشست :اين رو كي فرستاده؟؟ميدونستم كار تيناست اما سكوت كردم فرهاد گفت :يه پاكت هم هست.ازش گرفتم و بازش كردم :حتما حسابي غافل گير شدي اره؟؟سورپرايزر جالبي بود نه؟؟ اين بازي واقعا برام جالبه ازش خوشم مياد برام مهم هم نيست تا كي طول مي كشه من فعلا دارم ازش لذت مي برم و قصد ندارم به اين زودي تمومش كنم.نميدونستم بايد چيكار كنم رمق حرف زدن هم نداشتم فرهاد كلافه بود :چي نوشته ؟خوبي؟؟بدون حرفي به حسام زنگ زدم :ببخشيد اين موقع تماس گرفتم.چي شده عسل ؟؟بايد ببينمت كي فرصت داري؟؟موضوع مهمي پيش اومده.خيلي خوب من چند ساعتي مرخصي مي گيرم و ميام...چه ساعتي؟؟ كجا؟؟نيم ساعت ديگه سر خيابون ما باش خوب؟جعبه رو هم برداشتم شايد بد نبود اونم ببينه :فرهاد اگه احسان تماس گرفت و رسيد چرا نرفتم دانشگاه بگو جايي كار داشتم و نشد برم.مگه نمياد دنبالت ؟؟نميدونم يه كاري بكن ديگه.نميخواي بگي چه فكري داري؟؟خودمم نميدونم.مواظب خودت باش.به موقع رسيد و سوار شدم :شرمنده حسام....معذرت مي خوام اما نميدونستم چيكار كنم.اين چه حرفيه بگو ببينم چي شده ؟؟فعلا حركت كن.چند تا خيابون اون طرف تر گفتم :همينجا خوبه.جعبه رو باز كردم و بطري رو بيرون اوردم :اينو ببين.وا...اين رو واسه چي اوردي ؟؟ عسل تو مار هم نگه مي داري؟؟نخير شاهكار تيناست.راس ميگي؟؟اره...بخدا ديكه نميدونم چيكار كنم...از طرفي هم احسان رفتارش عوض شده و خلاصه اينكه حال خوبي ندارم...مي خوام برم سراغ پدر تينا.بچه نشو عسل.يعني جي؟ تا كي سكوت ؟؟ تا كي تحمل؟؟اخه اين كه راهش نيست.چرا اتفاقا همين راه بهترينه.نميخوام كسي با زندگيم بازي كنه.اشتباه نكن.من تصميم خودم رو گرفتم.ازت خواهش ميكنم من رو ببر محل كار پدرش.خواست من رو منصرف كنه اما نتونست.جلو ساختموني نگه داشت :اينجاست طبقه سوم.لطفا منتظر بمون چون اگه بياي ممكنه برات دردسر بشه.خيلي خوب مواظب خودت باش اروم باش. سرم رو تكون دادم و وارد ساختمون شدم از اين كه اون جعبه دستم بود چندشم مي شد منشي اجازه نميداد وارد اتاق بشم تا اينكه اقاي باهر خودش اومد بيرون:عسل خانم؟؟شما؟؟اينجا؟؟؟كاري داشتين/؟؟اگه ممكنه چند لحظه وقتتون رو بگيرم....من بايد برم و در يك جلسه ي مهم شركت كنم.گفتم كه فقط چند لحظه.بسيار خوب....انگار چاره اي نيست بفرماييد.به دفترش رفتيم گفت :بفرماييد.اقاي باهر من دلم نميخواست مزاحمتون بشم اما متاستفانه تحملم تموم شده.متوجه نمي شم منظورتون چيه؟حتما در جريان هستيد كه منو احسان عقد كرديم.عصبي به نظر مي رسيد :بله....ولي چرا اينا رو به من ميگيد؟؟چون دختر شما الان چند روزي مي شه كه نذاشته من يه لحظه ارامش داشته باشم و مدام بارم مزاحمت ايجاد مي كنه من بهتر ديدم كه بيام و با خودتون صحبت كنم.دختر من؟امكان نداره..........دروغه.جعله رو كذاشتم روي ميزش :بازش كنين تا متوجه بشين دروغه يا نه.بازش كرد جا خورد :يعني چي؟؟صبر كنيد هنوز تموم نشده اين نامه رو هم بخونيد.باورش نمي شد كه تينا اين كارو كرده باشه گفت :حالا بهتون ثابت شد ؟خواستم در جريان باشين اگه تونستين جلوش رو بگيرين كه ممنون مي شم وگرنه طور ديگه اي وارد عمل مي شم.اينو گفتم و از دفتر خارج شدم حسام داشت قدم مي زد و هي به ساعتش نگاه مي كرد :اومدي؟؟اره بريم.حالت خوبه؟اره.حركت كرد :خيلي خيلي ازت ممنونم امروز كمك بزرگي بهم كردي.اي بابا....مگه ما چند تا زن داداش گل داريم؟؟...حالا بايد چيكار كنيم؟؟كجا ميري؟؟خودم هم نميدونم اما خونه نميرم...همينجا پياده مي شم.اينجا؟؟اره شايد يه سر هم رفتم امامزاده صالح.باشه هر طور كه دوست داري.پياده شدم :شرمنده كه بخاطر من از كار وزندگي افتادي.اين حرفا چيه؟؟اصلا خودم هم نميدونستم قراره چيكار كنم وارد امامزاده شدم بدجوري دلم گرفته بود چقدر دوست داشتم همه چي به روال عادي خودش برگرده بيشتر از همه دلم هواي ديدن احسان رو داشت يه گوشه نشسته بودم دوست داشتم تا ابد همونجا بمونم و كسي هم كاري به كارم نداشته باشه زمان گذشت و گذشت تا وقتي كمي اروم تر شدم و خواستم بيام بيرون ديدم هوا تاريك شده خودمم تعجب كردم يعني از صبح تا حالا اونجا بودم؟؟ساعت 8 بود بارون مي باريد مسير زيادي تا خونه مونده بود و من داشتم پيدا طي مي كردم اصلا انگار خسته هم نشدم همينطور كه افكارم به هم ريخته بود حركت كردم وقتي به خودم اومدم جلوي در ساختمون بودم زنگ زدم و بالا رفتم مامان وفرهاد عصبي بودن :بي فكر لااقل يه زنگ بزن از صبح تا حالا كجا بودي؟؟نميگي نگرانت مي شيم؟؟بابا گفت :ديدين گفتم بي خود نگران هستين؟؟فرهاد اومد جلو:كجا بودي؟الان ساعت چنده؟؟اي بابا بس كنيد ديگه...مگه من بچه ام؟؟!!هر كي ندونه فكر مي كنه از كي تا حالا گم و گور شده بودم.عسل پاشو.چي شده؟هنوز گيج خواب بودم اخه تازه ساعت 8 صبح بود : يه بسته داري.نشستم :بسته ؟ از طرف كي؟نميدونم....الان پيك اورد.گيج شده بودم جعبه رو باز كردم يه بطري بود كه وقتي درش اوردم چنان جيغي كشيدم كه خودم هم ترسيدم فرهاد سريع بطري رو گرفت :كدوم احمقي اين كارو كرده؟؟مامان اومد :چي شده عسل ؟؟ چرا جيغ مي زني؟؟مار!!!يخ كرده بودم معني اين كارا رو نمي فهميدم عين بچه ها داشتم گريه مي كردم مامان كنارم نشست :اين رو كي فرستاده؟؟ميدونستم كار تيناست اما سكوت كردم فرهاد گفت :يه پاكت هم هست.ازش گرفتم و بازش كردم :حتما حسابي غافل گير شدي اره؟؟سورپرايزر جالبي بود نه؟؟ اين بازي واقعا برام جالبه ازش خوشم مياد برام مهم هم نيست تا كي طول مي كشه من فعلا دارم ازش لذت مي برم و قصد ندارم به اين زودي تمومش كنم.نميدونستم بايد چيكار كنم رمق حرف زدن هم نداشتم فرهاد كلافه بود :چي نوشته ؟خوبي؟؟بدون حرفي به حسام زنگ زدم :ببخشيد اين موقع تماس گرفتم.چي شده عسل ؟؟بايد ببينمت كي فرصت داري؟؟موضوع مهمي پيش اومده.خيلي خوب من چند ساعتي مرخصي مي گيرم و ميام...چه ساعتي؟؟ كجا؟؟نيم ساعت ديگه سر خيابون ما باش خوب؟جعبه رو هم برداشتم شايد بد نبود اونم ببينه :فرهاد اگه احسان تماس گرفت و رسيد چرا نرفتم دانشگاه بگو جايي كار داشتم و نشد برم.مگه نمياد دنبالت ؟؟رمان جاي خالي دستانت(9)
رمان جاي خالي دستانت(9)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
سيمين دانشور درگذشت

سيمين دانشور درگذشت

سيمين دانشور نويسنده و مترجم شهير ايراني و همسر جلال آل احمد در سن 90 سالگي در تهران درگذشت.

سيمين دانشور عصر امروز در تهران از دنيا رفت. بنا بر اين گزارش وي در چند سال گذشته با مريضي دست به گريبان بود به نحوي كه حال وي در هفته هاي جاري رو به وخامت رفته بود.





سيمين دانشور درگذشت
سيمين دانشور درگذشت
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
رمان آن نيمه ديگر(3) نويسنده : آنيتال

رمان آن نيمه ديگر(3) نويسنده : آنيتال

من نمي دونم اين كي بود كه توي ذهنم مرتب نصيحتم مي كرد. سرم و آهسته تكون دادم تا از فكر اين شخص نصيحت گر توي ذهنم بيرون بيام... جالب اين بود كه حرف هاي اين شخص شباهت عجيبي به حرف هاي مامانم داشت. ياد جمله هاي جالب مامانم افتادم و سعي كردم جلوي خنده ام و بگيرم.
پسر گفت:
منم رادمان م... رادمان رحيمي.
خدا رو شكر كردم كه ديگه مجبور نبودم اونو تو ذهنم (( پسره )) خطاب كنم. تو دلم گفتم:
اين قدر بدم مي ياد اسم عجيب غريب روي بچه هاشون مي ذارن... رادمان ديگه چه كوفتيه... حالا بدم نيست.
يه فكري به ذهنم رسيد... شايد مي تونستم از زبون او يه چيزهايي بيرون بكشم... دست خودم نبود. فوضوليم گل كرده بود. با لحني عادي گفت:
شما چطور با رضا آشنا شديد؟ ظاهرا دوست هاي قديمي هستيد.
همون طور كه به رقصيدن مهمونا نگاه مي كرد گفت:
اوهوم... دوست هاي قديمي هستيم.
رسما از زير جواب دادن در رفت. منم با پررويي بهش زل زده بودم... هنوز منتظر بودم كه جواب سوالم و بده. چند ثانيه بهش زل زدم... نه بابا! انگار نه انگار! بعد چند لحظه به سمتم برگشت و گفت:
چيزي شده؟
با پررويي گفتم:
منتظر جواب سوالمم.
لبخندي زد و گفت:
اگه فكر مي كردم لازمه كه شما بدونيد همون موقع جوابتون و مي دادم!
خدا رو شكر! چه قدرم رك بود! چنان چشم غره اي بهش رفتم كه توي زندگيم به هيچكس نرفته بودم. با همون لحن مودب و محترمش حالم و گرفته بود.
بعد چند دقيقه يكي از دوستاي رضا به سمت رادمان اومد و با هم به سمت بقيه رفتند. تا آخر شب سعي كردم نگاهش نكنم... به نظرم يه خورده از خود راضي مي يومد.
اول مهموني فكر مي كردم فرصت زيادي براي با آوا بودن ندارم ولي بهم ثابت شد كه اشتباه كرده بودم... آوا كه لجش گرفته بود تا تقي به توقي مي خورد پيشم مي يومد. رضا هم كه هنوز يه جورايي توي شك بود از اول تا آخر مهموني دور و بر رادمان مي گشت.
همون طور كه از رضا انتظار داشتم شام و از بيرون گرفته بود... مثل هميشه همه چيز و راحت مي گرفت. از اين خصوصيت اخلاقيش خوشم مي يومد. براي همه همبرگر گرفته بود و اصلا خودش و توي زحمت ننداخته بود. هرچه قدر به آوا اصرار كرد كه كنار هم بشينند آوا قبول نكرد. عين كنه به من چسبيده بود. تنهايي منو بهونه كرد و زير بار نرفت. بعد چند دقيقه هم پيشمون شد... وقتي چشمش به رضا افتاد كه يه گوشه نشسته و بدون اين كه لب به غذاش بزنه داره با رادمان حرف مي زد جوش اورد و از كار خودش پشيمون شد.
يه ساعت بعد از مراسم باز كردن كادوها بيشتر مهمونا قصد رفتن كردند. يه نگاه به ساعتم كردم. يازده و نيم بود. ديگه داشت دير مي شد. آوا پالتو و شالم و از توي اتاق اورد و دستم داد. داشتيم لباسامون و مي پوشيديم كه رضا و رادمان به سمتون اومدند. رادمان يه لبخند به نشونه ي آشنايي بهم زد كه با چشم غره جوابش و دادم... ازش خوشم نيومده بود.
رضا به آوا گفت:
تو بمون... مي خوام باهات حرف بزنم.
آوا روسريش و سر كرد و گفت:
فردا بيا ماشينت و ازم بگير... مي خوام ترلان و برسونم.
رضا خيلي جدي گفت:
براي ترلان آژانس مي گيرم... ببين! من و راد بايد يه چيزيو برات توضيح بديم... .
رادمان آهسته گفت:
نگو راد!
دوتايي بهم نگاه كردند... دوباره نگاهشون رنگ غم گرفت. رضا آهي كشيد... سرش و پايين انداخت و گفت:
بمون آوا... ترلان با آژانس مي ره.
آوا خيلي سفت و محكم گفت:
باباي ترلان و كه مي شناسي... خوشش نمي ياد ترلان با آژانس جايي بره.
راست مي گفت... بابام خيلي به اين مسئله حساس بود.
بابام به عنوان يه قاضي اون قدر پرونده هاي جنايي مختلف و بررسي كرده بود كه نسبت به همه چيز بدبين شده بود. مرتب بهم گوشزد مي كرد كه سوار ماشين هاي شخصي نشم. تنها دليلي كه رضايت مي داد با وجود باطل شدن گواهينامه ام رانندگي كنم اين بود كه حتي از تاكسي ها هم مي ترسيد... بهم اجازه نمي داد كه دير وقت با آژانس جايي برم... نمي دونم... شايد او اين شهر و بهتر از من مي شناخت.
رضا پوفي كرد و گفت:
باشه... اگه مشكلت ترلانه، راد... ببخشيد... رادمان مي رسونتش... بمون باهات حرف دارم.
آوا كه بدجوري عصبي بود صداش و بالا برد و گفت:
مي گم باباي ترلان حساسه! آژانس مطمئن تر از اين آقاست.
زيرچشمي نگاهي به رادمان كردم. با خونسردي به آوا نگاه كرد و گفت:
اگه اجازه بديد رضا دقيقا مي خواد در همين مورد باهاتون صحبت كنه.
من آهسته به آوا گفتم:
مي خواي يه كم بيشتر بمونيم... حرفاتون كه تموم شد مي ريم.
رضا سريع گفت:
نه! اگه دير كني بابات نگران مي شه... رادمان مي رسونتت... .
عجب گيري داده بود! اگه گذاشت من فضولي كنم. نگاهي به آوا كردم... مي دونستم به صلاح آواست كه بمونه و در مورد نگرانيش با رضا حرف بزنه... سه ماه ديگه عروسيشون بود. اين پسره هم كه من و نمي خورد! با اين كه دوست نداشتم باهاش توي يه ماشين تنها بشم رو به آوا گفتم:
باشه... مسئله اي نيست. من فردا بهت زنگ مي زنم.
آوا با نااميدي نگاهم كرد... اميدش به من بود. مشخص بود كه دوست نداشت توي اون شرايط با رضا حرف بزنه. مي دونستم شايد اين موضوع باعث ايجاد دلخوري و كدورت بشه. براي همين به آوا فرصت ندادم كه پشيمونم كنه. سريع با او و رضا خداحافظي كردم و دنبال رادمان از خونه خارج شدم.
همون طور كه داشتم از پله ها پايين مي اومدم با خودم فكر مي كردم كه جواب بابام و چي بدم... مي دونستم اگه بفهمه دارم با يه پسر غريبه برمي گردم خونه ازم نااميد مي شه. هرچند كه مي دونستم برگشتن با رادمان مسلما بهتر از برگشتن با آژانسه. به اين نتيجه رسيدم كه بهترين راه اينه كه راستش و بگم. مسلما بابا مي فهميد كه توي اون شرايط بهترين انتخابم همين بود. از طرف ديگه مي تونستم از اين فرصت استفاده كنم و كلي بهونه گيري كنم كه چرا ماشينش و به من نمي ده و من و اين طوري توي دردسر مي اندازه. لبخندي از سر رضايت زدم... آره! اين خوب بود!
ماشين رادمان يه كمري مشكي بود. ماشينش به طرز عجيبي كثيف بود... انگار ده سالي مي شد كه نشسته بودنش. سري به نشونه ي تاسف تكون دادم.
جلو رفتم و خواستم سوار بشم. يه لحظه گيج شدم. نمي دونستم بايد پشت بشينم يا جلو. يه لحظه دستم به سمت دستگيره ي در جلو رفت... نه زشت بود... .
"پسره پيش خودش نمي گه اين دختره چرا چاي نخورده پسرخاله شده؟"
دستم به سمت دستگيره ي در عقب رفت... اينم زشت بود... .
" پسره پيش خودش فكر مي كنه كه من گذاشتمش به حساب راننده آژانس"
دوباره دستم به سمت دستگيره ي در جلويي رفت. صداي خنده ي دختري رو از پشت سرم شنيدم. بي اختيار به سمتش برگشتم. دختر با خنده بهم گفت:
اگه اين كاره نيستي بذار من سوار شم.
چشم غره اي بهش رفتم و سوار ماشين شدم. دختره رو شناختم... تازه از خونه ي رضا بيرون اومده بود. جزو دخترهايي بود كه توي مهموني جلوي رادمان رژه مي رفت.
رادمان آدرس خونه مون و پرسيد و بعد به راه افتاد. بي اختيار توي نخ رانندگي كردنش رفتم... معمولي بود. نه خوب و نه بد! عادت داشتم به رانندگي كردن ديگرون دقت كنم... خدا رو شكر كسي رو هم جز خودم قبول نداشتم.
تقريبا نصف مسير و رفته بوديم كه رادمان به حرف اومد و گفت:
ظاهرا آوا زياد از من خوشش نمي ياد.
ترجيح دادم مثل خودش رك باشم. گفتم:
نه!
رادمان سر تكون داد و گفت:
حق داره... من توي گذشته م يه سري اشتباهات داشتم... البته اينم بگم ها! رضا هر كاري كرده به اختيار خودش بوده... منم هر راهي كه رفتم به اختيار خودم رفتم. من با كارهام به خودم ضرر رسوندم... دوستتون خيلي بي انصافه كه اصرار داره اشتباه هاي رضا رو پاي دخالت من بذاره... همين طوري فكر مي كنه مگه نه؟
سرم و به نشونه ي تاييد تكون دادم و گفتم:
برگشتن شما باعث شده فكر كنه شايد رضا خيلي هم قابل اعتماد نباشه... براي همين مي خواستيد من و برسونيد؟ براي اين كه در مورد آوا باهام صحبت كنيد؟
رادمان نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت:
پس چه دليل ديگه اي مي تونست داشته باشه؟
من كه هنوز حس فضولي قلقلكم مي داد گفتم:
من درست نمي دونم جريان چيه... براي همين شايد نتونم كمكي بكنم.
رادمان گفت:
كاري از دست كسي برنمي ياد... من و رضا قصد نداريم برگرديم به گذشته. همه چيز به بدترين صورت تموم شد... مي خوام اين و از طرف من به دوستتون بگيد... بهشون بگيد كه من براي رضا دوست ناباب نيستم و قصدم ندارم كه دوستيم و به خاطر يه سري تصورات غلط و اطلاعات ناقص خراب كنم.
سري تكون دادم و گفتم:
بهش مي گم... مطمئن باشيد كه برايش فرقي نمي كنه... با اين حرفا دلش گرم نمي شه.
رادمان شونه بالا انداخت و گفت:
فكر مي كنم زدن اين حرفا از سكوت كردن بهتر باشه.
من كه آخرش هم نفهميدم ماجرا چيه. يه ربع بعد به خونه رسيديم. آهسته تشكر كردم و از ماشين پياده شدم. نگاهي به چراغ روشن اتاق مامان و بابام كردم... پوفي كردم و در حالي كه به سمت خونه مي رفتم خودم و براي جواب پس دادن آماده كردم.
نيمه ي ديگر - فصل دوم:


دزدگير و زدم و به سمت خونه ي ويلايي رفتم. نماي سفيد خونه به خاطر هواي كثيف شهر كم كم خاكستري شده بود. حياط جلوي خونه دو باغچه ي بزرگ در دو طرف ورودي خونه داشت كه از علف هاي هرز پر شده بود. درخت هاي قديمي و بلند سال ها بود كه ديگه ميوه نمي دادند.
از سه پله ي گلي عبور كردم و در خونه رو باز كردم. چشمم به فضاي خونه كه خورد اخم هام تو هم رفت. مثل هميشه ساكت... تاريك... و كثيف بود. سراميك كف خونه جلاي سابقو نداشت. يه خونه ي دوبلكس و بزرگ بود كه بيشتر شبيه مخروبه ها مي موند. لامپ هاي سوخته ي چلچراغ عوض نشده بود و كل فضاي خونه فقط با ده لامپ باقيمونده روشن شده بود. سه متر جلوتر از ورودي خونه دو پله ي عريض و كم ارتفاع بود كه به سالن ختم مي شد. دو رديف پله با طرح نيم دايره از دو طرف سالن به طبقه ي دوم مي رسيد كه اتاق خواب ها اونجا قرار داشت.
فرش هاي روشن و شيك كف خونه كثيف شده بودند. مبل هاي شيري رنگ دودي به نظر مي رسيدند. روي همه ي ميزها شلوغ و به هم ريخته بود. هر طرف ظرف هاي كثيف و كاغذهاي مچاله شده ديده مي شد. وسايل شخصي اعضاي خونه روي زمين ريخته بود.
نگاهم و از خونه اي كه برام حكم ديوونه خونه رو داشت گرفتم. از دو پله بالا رفتم و وارد سالن شدم. يه دست مبل دور تا دور سالن با فاصله از هم به صورت نيم دايره چيده شده بود. تو مركز اين نيم دايره يه تلويزيون و سيستم صوتي تصويري به نسبت قديمي قرار داشت. روي ميز شيشه اي كه رو به روي بزرگ ترين مبل بود، جاي سوزن انداختن نبود. چند تا كتاب و يه خروار ظرف كثيف و چند تا قرص روي ميز بود.
چشمم به سامان افتاد كه با نگراني نگاهم مي كرد. كنترل تلويزيون و روي مبل انداخت و گفت:
كجا بودي؟
كيفم و گوشه ي سالن انداختم و گفتم:
شيفت شبم بود.
سامان گفت:
مگه صبح مرخصي نداشتي؟
با بي حوصلگي گفتم:
صبح و مرخصي گرفتم... اگه امشب و مي پيچوندم بايد فردا مي موندم. حسش نبود. تو مثلا داشتي درس مي خوندي؟
سامان كتاب هاي زبانش و جمع كرد و گفت:
مثلا!
در همين موقع زني شبه مانند از پله ها پايين اومد. چشم هاي قهوه اي رنگش و با تعجب به من دوخته بود. لباس خواب خاكستري رنگش به تن لاغرش زار مي زد. موهاي سفيدش تا روي شونه هاش مي رسيد. صورت شكسته اش اون زن پنجاه ساله رو حداقل شصت ساله نشون مي داد. وارد سالن شد. با دهاني نيمه باز به سمتم اومد. دست هاي لاغرش و بالا اورد و با صدايي كه از ته چاه در مي اومد زير لب گفت:
آرمان... چرا اين قدر دير كردي؟... مدرسه نيم ساعت پيش تعطيل شده بود. زنگ زدم به ناظمتون گفت كه از سرويس جا موندي.
به سمتش رفتم. بوسه اي به دستش زدم. با مهربوني گفتم:
هنوز نخوابيدي؟
نگاهم نمي كرد. سرش و پايين انداخته بود و زيرلب با خودش حرف مي زد:
معدلش مثل هميشه بد شده... نمي دونم تو اين مدرسه چي كار مي كنه... هي به باباش مي گم... مي گم بچه ها از راه به در شدن... مي گم كه پول حروم وارد مالمون شده... گوش نمي ده.
شونه هاش و گرفتم و گفتم:
مامان! نگام كن... بايد بخوابي... ساعت از دوازده گذشته.
سرش و آهسته به نشونه ي فهميدن تكون داد. چشم هاي گشاد شده اش ديوونگي و جنون و فرياد مي زد... وقتي دستش و گرفتم و اونو به سمت آشپزخونه بردم دهانش هنوز نيمه باز بود. اونو روي صندلي اپن نشوندم و گفتم:
مامان بايد قرصت و بخوري.
جعبه ي داروهايش و برداشتم. يه ليوان آب خنك برايش ريختم. وقتي به سمتش چرخيدم ديدم كه به يخچال زل زده . با لحني سرزنش آميز گفت:
بارمان! ديشب داشتي با كي تلفني حرف مي زدي؟
دستي به صورتم كشيدم... بعضي وقت ها فكر مي كردم خودم هم به اندازه ي تار مويي با جنون فاصله دارم. مامانم كه هر لحظه چشم هايش گشادتر مي شد گفت:
صداي يه دختر بود... همه ي لباسات بوي سيگار مي دن... زري خانوم مي گه هفته ي پيش كه من و بابات رفته بوديم مسافرت دختر اورده بودي خونه.
قرص و ليوان آب و توي دست هاي مامانم گذاشتم و گفتم:
مامان... عزيزم... بايد اين قرص و بخوري... باشه؟
نگاه گنگ و گيج مامانم به صورتم دوخته شد. يه دفعه ليوان و روي ميز انداخت. سيلي محكمي توي صورتم زد. يقه ام رو چسبيد و با صداي گوش خراشي جيغ زد:
من به تو اعتماد كرده بودم... داده بودمش دست تو... امانتي بود... اين جوري ازش مراقبت كردي؟ جواب من و بده...
دست هاي مامانم و از يقه م جدا كردم و گفتم:
مامان لطفا بشين قرصت و بخور... داري عصبانيم مي كني.
مامانم دست هايش و مشت كرد و در حالي كه روي صندلي خودش و تاب مي داد سرش و پايين انداخت. با چشم دنبال قرص هاي مامانم گشتم. چشمم به سينك آشپزخونه كه افتاد حالم بد شد. ظرف هاي نشسته سينك و پر كرده بود. انگار هيچكس حسش و نداشت كه بلند شه و ظرف ها رو توي ماشين ظرف شويي بذاره. ماشين ظرف شويي كنار ماشين لباس شويي بود كه داشت لباس ها رو مي شست. مي دونستم سامان به هواي لباساي خودش ماشين و روشن كرده. يخچال نزديك در بود.
صداي مامانم و شنيدم كه دوباره داشت زير لب با خودش حرف مي زد:
بچه م خسته شد اين قدر درس خوند... برو بيارش پايين... براش شام قيمه درست كردم كه دوست داره. باباش دعواش كرده... قهر كرده... مي خواد خودش و توي كتاباش غرق كنه.
يك دفعه چنگي به دستم زد و گفت:
نگاهش به كتابه... ولي من مي دونم فكرش يه جاي ديگه ست... باور كن لباساش بوي سيگار مي دن.
سامان كنار يخچال ايستاد. با تاسف به مامانم نگاه كرد و سر تكون داد. مامانم رو به او كرد و گفت:
پسرم... تو يه چيزي به برادرت بگو... بهش بگو كه با رادمان و بارمان نگرده... بهش بگو كه اين دو تا راهشون كج شده... بگو كه من و سنگ رو يخ نكنه.
سامان با شرمندگي نگاهم كرد. قرص و توي دست مامانم گذاشتم. به سامان اشاره كردم كه يه ليوان آب بياره. مامانم به قرص نگاه كرد. در حالي كه خودش و روي صندلي تاب مي داد قرص و خورد. سامان ليوان آب و دستش داد.
تا از ذهنم گذشت كه مامانم آروم شده دوباره شروع كرد:
بذار براي پسرم ميوه پوست بكنم... داره درس مي خونه... مي دوني!
به سمت من چرخيد. برقي عجيب تو چشم هايش ديدم. لبخندي زد با افتخار گفت:
پسرم پزشكي مي خونه.
احساس كردم تمام بدنم يخ زد. بغض به گلويم چنگ زد. سامان با دست صورتش و پوشونده بود. من مات و متحير به مامانم زل زده بودم. در همين موقع بابام وارد آشپزخونه شد. سريع خودم و جمع و جور كردم. نگاهي بهش كردم. قد متوسط داشت و چشم هاي آبي رنگش درست هم رنگ من بود. جلوي موهاي خاكستري رنگش كه همرنگ ريش پروفسوريش بود، ريخته بود. بدون توجه به مامانم كه محتويات يخچال و بهم مي ريخت رو به من كرد و گفت:
تا اين وقت شب كجا بودي؟
امواج دعوايي غريب الوقوع رو حس مي كردم. مي دونستم نبايد اسم رضا رو بيارم. آهي كشيدم و گفتم:
سر كار.
پوزخندي زد و گفت:
سر كار؟ تو كارت ساعت پنج تموم مي شه... امروزم كه مرخصي گرفته بودي. فكر كردي من هالو ام؟
سعي كردم با آرامش جواب بدم. مي دونستم عصبانيت هاي بابام فاجعه بار مي ياره. گفتم:
صبح مرخصي گرفته بودم... رفتم دكتر مامان و ببينم... شيفت شبم و موندم.
صدايش و بالا برد و گفت:
شيفت شب؟ مگه تو پزشكي كه شيفت شب داشته باشي؟
سعي كردم لحنم مثل هميشه متين و آروم باشه. گفتم:
نگفتم كشيك! گفتم شيفت شب!
بابام يه گام به سمتم برداشت. سامان سريع گفت:
راست مي گه بابا! من زنگ زدم از بيمارستان پرسيدم. اونجا بود.
بابام لحظه اي با تعجب به سامان نگاه كرد. سامان تو چشم هاي بابام زل زد. همين موضوع بابام و قانع كرد. مي دونستم سامان حوصله دعواهاي تاريخي خانوادگيمون و نداره. مگه نه حاضر نمي شد به خاطر من دروغ بگه.
سامان به سمت مامانم رفت كه داشت براي بارمان خيالي ميوه پوست مي كند. بازوي مامانم و گرفت تا اونو به رختخوابش ببره. در آخرين لحظه مامانم بازوش و از دست سامان آزاد كرد. با تعجب به صورتم نگاه كرد... ديدم كه چونه ش لرزيد. آهسته به سمتم اومد... دستش و دور گردنم انداخت. صداش توي گوشم پيچيد... از بغض مي لرزيد... آهسته گفت:
نمي دوني چه قدر دلم برات تنگ شده بود... فكر كردم ديگه نمي بينمت... من بدون تو طاقت نمي يارم مادر... نمي تونم حتي يه روز بدون تو باشم...
با دست هاي لاغرش پشتم و نوازش كرد. صداي ضعيف گريه كردنش و مي شنيدم. بغض كردم... با سرسختي جلوي اشك هام و گرفتم... صداي گريه هاي مامانم خوردم مي كرد...
دست نوازشي به صورتم كشيد. فقط خدا مي دونست كه چه قدر به اون نوازش و محبت احتياج داشتم... محبتي كه به نيابت از بارمان بايد متحملش مي شدم. سامان بازوي مامانم و گرفت. مامانم بوسه اي به گونه م زد. بعد سرش و پايين انداخت و با سامان به سمت اتاقش رفت. بابا كه متاثر شده بود هم سرش و پايين انداخت و به سمت اتاق كارش رفت تا مثل هميشه تا پاسي از شب با حساب و كتاب هاي جنس هاي كارخونه اش خودش و مشغول كنه. دست هام و توي جيبم كردم و به سمت اتاقم رفتم. سعي كردم آخرين باري و به ياد بيارم كه مامانم من و به ياد داشت... زماني كه منو به اسم رادمان صدا مي كرد... نه بارمان ... .
از پله ها بالا رفتم. به خودم يادآوري كردم كه به شوكت خانوم زنگ بزنم و بگم كه براي تميز كردن خونه بياد. نزديك دو ماه بود كه تميز نشده بود. همه چيز اون خونه برام مثل جهنم بود. در اتاقم و باز كردم. بدون اين كه چراغ و روشن كنم خودم و روي تختم انداختم. اتاق بزرگي داشتم. دو تخت، يه ميز كامپيوتر و يه دراور از وسايل اتاق بودند. دكور اتاق طبق سليقه ي خوب مادرم انتخاب شده بود... همه چيز به رنگ محبوب بارمان بود... سرمه اي!
دو تخت به موازات هم گذاشته شده بودند. بين دو تخت يه ميز كوچيك بود كه چراغ خواب و يه قاب عكس روش بود. تخت بارمان سمت كمد و تخت من كنار ديوار بود. ميز كامپيوتر پايين تخت بارمان بود و دراور نزديك پنجره ي اتاق قرار داشت.
لباس هام و تو همون تاريكي عوض كردم. روي تخت دراز كشيدم. از پنجره به حركت شاخ و برگ درخت ها نگاه كردم. معلوم بود باد تندي مي وزيد... فكرم توي اون اتاق نبود... داشتم خودم و سرزنش مي كردم... عين يه آدم نحس مي موندم... هرجا مي رفتم دلخوري و دعوا پيش مي اومد. اي كاش پيش رضا نمي رفتم... هرچند كه چاره اي نداشتم... بايد باهاش حرف مي زدم... بازي قديمي شروع شده بود... اين بار هدف من بودم... هم مي ترسيدم... هم اضطراب داشتم... احساس تنهايي مي كردم... فقط رضا رو داشتم كه ماجرا رو باهاش در ميون بذارم... رضا هم مثل قبل نبود... نمي تونست كه باشه... داشت ازدواج مي كرد... از اتفاقاتي كه داشت دور و برم مي افتاد مي ترسيدم... مدام پيش خودم مي گفتم چرا من؟... چرا من؟
سامان در زد و وارد اتاق شد. خواست چراغ و روشن كنه كه سريع گفتم:
بذار خاموش باشه.
لبه ي تختم نشست. آهسته پرسيد:
دكتر چي گفت؟
پوفي كردم و گفتم:
سر حرفش بود... بايد بهش شك بدن...
سامان آهسته گفت:
دوست ندارم راد... مي ترسم... اگه مامان خوب بشه تازه ياد بارمان و آرمان مي افته... تحمل گريه هاش رو ندارم.
پوزخندي زدم و گفتم:
تو بايدم اين حرف رو بزني... تو رو يادش نرفته... اين منم كه هرچي فكر مي كنم يادم نمي ياد آخرين بار كي اسمم و درست صدا كرده بود... اين منم كه هر دفعه اي كه بارمان صدام مي كنه خورد مي شم... تو نبايدم دلت بخواد كه اون خوب بشه... دلم لك زده براي روزي كه من و به خاطر خودمم ببوسه... نه به خاطر اين توهم كه بارمان جلوش وايستاده!
سامان سر تكان داد و گفت:
مي دونم چي مي گي... مي دوني كه نمي تونيم نگهش داريم... بايد توي بخش بستري بشه... اين طوري براي خودشم بهتره... .
مي دونستم حق با اونه. بلند شد و از اتاق بيرون رفت. به سمت تخت بارمان چرخيدم... فكرم به سمت زماني پر كشيد كه اون تخت خالي نبود... چشم هايم و بستم... دلم براي پسري تنگ شده بود كه جاي بوسه اي كه مامانم برايش فرستاده بود روي صورتم مونده بود... .
چشمام و بستم تا از خونه اي كه هر روز بيشتر ازش متنفر مي شدم به عالم خواب و رويا پناه ببرم... خونه اي كه من خرابش كرده بودم... خيلي ساده... خيلي غم انگيز... .
حس كردم كه كسي روي تخت پريد و با اشتياق و با صدايي بلند صدام زد. با بي حوصلگي گفتم:
ولم كن بارمان... رواني! مي خوام بخوابم.
يه دفعه خواب از سرم پريد. وحشت زده چشم هام و باز كردم. سريع سر جام روي تخت نشستم. نگاهي به تخت بارمان كردم... مثل قبل مرتب و دست نخورده بود. از حرفي كه بين خواب و بيداري زده بودم ترسيدم. يه لحظه حس كرده بودم بارمان كنارمه و مي خواد طبق عادت هميشگيش من و از خواب بيدار كنه.
نگاهي به ساعت كردم. كمي زودتر از هميشه بيدار شده بودم. از جا پريدم. دوست داشتم قبل از اين كه بابام از خواب بيدار بشه صبحانه م و بخورم و از خونه بيرون برم. سريع اولين لباسي كه دستم رسيد و برداشتم تا بپوشم... لباس هاي ديشبم!
اولين ادكلني كه به دستم رسيد و زدم و با دست موهام و مرتب كردم. كيفم و برداشتم و به آشپزخونه رفتم. ظرف غذام و توي سينك انداختم و ظرف غذاي ديگه م كه توي يخچال بود و برداشتم. نگاهي به غذايي كه سامان پخته بود كردم... مرغ بود... دست پخت سامان تعريفي نداشت... با اين حال غذا رو برداشتم تا ناراحت نشه.
صداي در دستشويي و كه شنيدم فهميدم بابام از خواب بيدار شده. سريع از خونه خارج شدم. سوار ماشين شدم و با سرعت به سمت بيمارستان رفتم. نفس راحتي كشيدم... به موقع جيم شده بودم... حوصله ي اخم و تخم هاي صبحگاهي! بابام و نداشتم. خوش به حال سامان كه بي كار بود و صبح تا شب سرش و با اين كلاس و اون كلاس گرم مي كرد. مي تونست تا لنگ ظهر بخوابه...
از اون خونه خسته شده بودم... از عصبانيت هاي بابام... از سامان كه فكر مي كرد به عنوان برادر بزرگ تر وظيفه داره بهم سركوفت بزنه... از همه بيشتر از مامانم كه مدت ها بود منو فراموش كرده بود... خسته شده بودم از اين كه مي ديدم هنوز اسم بارمان و مي ياره و داغ دل همه رو تازه مي كنه... جاي خالي بارمان روي تختي كه توي اتاقم بود به اندازه ي كافي آزارم مي داد... .
ماشين و تو پاركينگ بيمارستان پارك كردم و به سمت محل كارم رفتم. توي يه بيمارستان دولتي مهندس شبكه بودم. از شغلم به نسبت راضي بودم ولي محيط بيمارستان حالم و بد مي كرد... بدترين جاي ممكن كار مي كردم!
محل كارم يه اتاق كوچك با سه ميز كامپيوتر بود. پشت ميزي كه كنار پنجره بود نشستم. هنوز شهرام و ريحانه نرسيده بودند. تو دلم گفتم:
بهتر!
حوصله ي اخم و تخم كردن هاي شهرام و پرحرفي هاي ريحانه رو نداشتم. كامپيوتر و روشن كردم و با بي حوصلگي سر كارم نشستم. هنوز يه ربع هم نگذشته بود كه در اتاق باز شد. نگاهي به ساعتم كردم. مي دونستم تا ريحانه سر فرصت براي شهرام صبحانه درست كنه و راه بيفتند ساعت هشت مي شه. تو دلم گفتم:
خدا كنه سايه نباشه... .
ولي دعام مستجاب نشد... پوفي كردم. سايه لبخندزنان وارد اتاق شد. با شيطنت گفت:
تنهايي كلك؟
با جديت گفتم:
قبل از اين كه تو بدون در زدن و اجازه گرفتن بياي تو آره... تنها بودم.
سايه اصلا به روي خودش نيورد. موهاي مش كرده اش و فرق كج باز كرده بود. قطر شال مشكي رنگش اندازه ي كف دستش بود. يه پالتوي تنگ سفيد پوشيده بود و دكمه هاش و باز گذاشته بود... زير پالتويش يه تونيك مشكي رنگ پوشيده بود. نمي دونم كدوم دختر بيكار ديگه اي به جز او حاضر بود چهار صبح از خواب بيدار شه و دو ساعت جلوي آينه روي خودش وقت بگذاره و شش صبح سراغ من بياد!
نگاهي به صورتش كردم. پاي چشم هاش مثل هميشه گود رفته بود... مي دونستم معتاده... لب هايش و پروتز كرده بود و لنز سبز رنگ گذاشته بود. بيني اش و عمل كرده بود و گونه گذاشته بود. ابروهاش تاتو شده بود و گوش هاش و سه تا سوراخ كرده بود. اصلا خوشم نمي اومد كسي با اون ريخت و قيافه دور و برم بگرده. هرچند كه مدت ها بود سايه من و توي محيط كار بي آبرو كرده بود... تقريبا همه اونو دور و برم ديده بودند.
او روي ميز نشست و گفت:
به حرفام فكر كردي رادمان؟
با لحن تندي گفتم:
جوابت و همون موقع دادم.



رمان آن نيمه ديگر(3) نويسنده : آنيتال
رمان آن نيمه ديگر(3) نويسنده : آنيتال
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري نظرات (0)
 
CopyRight © http://sasymankan.zaminblog.com
کارتون شهر موش ها
کارتون لولک و بولک
MP3 Player بی سیم
پکیج دختران ایرانی