عشق كيلويي چند من – هووووووووووووووووو ايول جان سيناي خودم بزن ناكارش كن ولي يكم قضاوت سخته طرفدار هردوشون هستم .
سعيد باتعجب از كاراي من – خانم صداقت همون قبليه خيلي بهتر بود بزاريد روي همون .
منم كه جو گير بازي شده بودم داد زدم .
من – نهههههههههههههههههههه اين بازي خييييييييييلي حساسه لطفاshot up. 5ديقه اي بود كه داشتم مي ديدم .
سعيد – خانم صداقت غذارو آوردن بيايند بخوريد .
من – واسم بياريد اينجا . غذا رو واسم آورد گذاشت كنارم منم همين جور كه داشتم ميديدم غذام رو هم مي خوردم . غذام تموم شد منم كه اصلا هواسم به غذا خوردن نبود فقط داشتم فوت و فن ياد مي گرفتم .
سعيد – خانم صداقت . خانم صداقت . نخير مثه اين كه قصد خفه شدن نداره . زدم روي استپ .و برگشتم طرفش .
من – بله .
سعيد – بزاريد روي شبكه ي 3 .
من – واسه چي ؟
سعيد – مي خوام فيلم خانه ي اجاره اي رو ببينم .
من – نه نميزارم دارم مسابقه مي بينم .
سعيد – مي گم بزاريد روي شبكه ي سه بگوچشم .
اه چه زودم صابخونه مي شه اينجا خونه ي خودمونه پرو .
من – نه نمي زارم اسرارم نكن . ودوباره پلي كردم و داشتم ادامش رو ميديدم كه آقا فلش رو از توي ريسيور در آورد .
من – دارم مي گم بده به من .اون فلش رو.
سعيد – نه نميزارم ببيني .
من – واسه چي دارم مي گم بزار ببينم حساسه . پس فلاش رو بدم تا بزارم ببيني . اونم بهم داد .. بعدم گذاشت روي شبكه ي سه . منم رفتم تلوزيون رو خاموش كردم .
سعيد – اه نكن دارم فيلم مي بينم .
من – خوب منم داشتم فيلم مي ديدم .
كنترل رو برداشت و دوباره تلوزيون رو روشن كرد . منم دوباره خامونش كردم . كه ايندفعه بلند شد ورفت طرف تلوزيون و من نتونستم ديگه تلوزيون رو خاموش كنم .
من توي دلم – اه فك كردي زرنگي حالا حالت رو ميگيرم . رفتم طرف اتاقم و از در حياط رفتم بيرون و حمله ور شدم طرف كنتر برق و فيوزش رو پروندم .
من – خوب حالا بشين فيلمت رو نگاه كن . (يه سوال برام پيش اومده اين دوتا چه زود پسر خاله دختر خاله شدند عجيييييييييب ........... مري جون بايد حال آدماي پرو رو گرفت ............ خوب پس دست آق سعيد درد نكنه ............ مري ميزنمتا .......... هوي خودمم كاراته رفتما .)
با خيالي راحت رفتم توي اتاقم و لپ تاپم رو برداشتم و رفتم پايين توي سالن و روبه روي قيافه ي عصبانيه سعيد نشستم و لپ تاپم رو باز كردم و فلش رو زدم توشو ادامه ي مسابقه رو داشتم مي ديدم كه دوبازه فلش رو كشيد بيرون .
من – بابا خوب مگه نگفتي مي خواي تلوزيون تماشا كني خوب پس تما شا كن ديگه .
سعيد - فك كردي من نمفهمم و نمي فهمم كه تو برق رو قطع كردي ؟
من – نه من قطع نكردم گاهي خودش فيوز مي پرونه وقتي وسايل برقي زيادي مثه يخچال و جارو برقي و ماشين لباس شويي وايييييييييييييييييييي لباساي سامان . و تازه ياد لباس هاي اون بدبخت افتادم كه از صبح تا حالا توي ماشين لباس شويي بود بلند شدم و رفتم يه سبد برداشتم و لباس ها رو ريختم توش و رفتم روي پشت بوم . (وامگه تو از اين كار ها هم بلدي ؟.......... من بله من كه توي اين خونه آدم نيستم وقتي سوري جون هستش يه عالمه خدمت كار داريم ولي وقتي بره من بدبخت بايد همه كاراي خونه رو انجام بدم مي بيني چقدر به فرزندشان عقش مي ورزند ............... منم از اين كار ها مي كنم چيز سختي نيس . )
من – خوب از كدوم بند شروع كنم . آهان از اون نالنجي خوشمله . تمام لباس هارو پهن كردم روي بند .و بعدم رفتم طرف در تا برم پايين كه ديدم بازنميشه .
من – باز كن درو جناب سرگرد باز كن اين در رو اعصاب ندارما مي گم باز كن .
نه انگار نه انگار دارم باديوار حرف ميزنم آقا اصلا نيس كه بخواد بفهمه من دارم صداش مي كنم . همون موقع صداي در خونه اومد . وا چرا اين باز نمي كنه در رو. خوب جهنم و ضرر از روي ديوار همسايه هامون ميرم . پريدم روي ديوار اميرينا واي اگه من رو ببينه باباش پدرم رو در مياره كه لب ديوار چي كار مي كردم . حتما اگه من پسر بودم مي گفت اومدي چشم چروني ولي حالا كه دخترم مونده چي بهم بگه آروم قدم بر داشتم و روي ديوار راه مي رفتم . يكي نيس به اين پدر من بگه تو كه هيچ موقع توي خونت نمياي همش با سوري جونت ميري سفر يه بارم من بدبخت رو نمي برين راحت يه خونه ي كوچيك بگيرين البته حياط داشته باشه واسه ي مواقع ضروري تا من مجبور نباشم اينقدر مسافت رو روي ديوار حياط طي كنم . (ببخشيد ديگه بابات هواسش نبود كه دخترش قراره مرد عنكبوتي بشه .)
به آخر ديوار كه رسيدم دوبازه پيچيدم دست چپ تازه يه 15متري بايد برم تا برسم به در خونه . به در كه رسيدم ديدم ستاره و سهيل هستند . ستاره به سهيل گفت :
ستاره – سهيل مگه سعيد نگفت توي خونس پس چرا در رو باز نمي كنند . منم از اون بالا مثه يتيم بيچاره ها گل ميله هاي حفاظ آويزون شدم و سرم رو از بين برگ ها بردم بيرون و گفتم :
من – چون من بدبخت اينجام .
ستاره – واي آرزو تو اون بالا چي كار مي كني . سهيل هم كه فقط كارش شده بود تعجب كردن .
من – برو از اون پسر خالت بپرس .
ستاره – بابا شما ها نمي تونيد يه ثانيه باهم خوب باشيد ؟
من – من كه كاري نكردم حالا مي شه بعدا سوال بپرسيد .من الان ميام .
ستاره – كجا مي خواي بري ؟
من – يه لحظه . واز در اومدم پايين كه لحظه ي آخر صداي جر خوردن شلوارم رو شنيدم .
من – شلوار نازنينم نگران نباش ديه ي تو رو هم ازش مي گي رم . در خونه رو باز كردم و ستاره با آقا شون وارد شدند .
ستاره – حالا مي گي چي شده .
من – فعلا صبر كن . و بعد هم دويدم طرف خونه آروم وارد سالن شدم . آقا لم داده بود و بد جوري به خواب رفته بود . حالت رو مي گيرم جناب سرگرد . ديدم ستاره و سهيل آروم آروم دارن ميان و چون حياط ما خييييييييييييييييلي بزرگه 5 ديقه اي طول مي كشه بيان تو .
آروم رفتم طرف آشپزخونه و يه پارچ آب برداشتم يه عالمه يخ ريختم توش . (آرزو گناه داره منم يه بار دوستاي داداشم خونمون خوابيدن صبح يكي شون بيدار نمي شد . اون يكي يه پارچ آب داد بهم گفت بريز روي سرش منم كه بچه بودم تا تهش رو خالي كردم روي سرش بدبخت ........... آفرين درست حدس زدي ولي من بايد ديه ي شلوارم رو بگيرم ازش ............ بابا هميشه مي گن اصفهاني ها خسيسن توكه روي اصفهاني ها رو سفيد كردي ............ من نمي دونم بايد تلافي كنم . )
رفتم بالاي سر مبارك و از فرق سرش تا نك انگشت پاش با يه حركت تمام آب ها رو خالي كردم . كه صداي زيباي دادش هوا رفت . ستاره و سهيل با داد كچه ي نرسيده ي خودمون سراسيمه اومدند طرف سالن (به به چه زيبا سخن گفتم........... يه اسفند واسه خودت دود كن يه موقع چشمت نزنند . .............. اون كه حتما اوليش خودتي كه چشمم مي زني . )پت ومت اومدند توي سالن .
سهيل – چي شد سعيد ؟ وتابه قيافه ي سعيد نگاه كردند هر دوشون زدند زير خنده .
سعيد عصباني شد وبدون هيچ حرف ديگه اي رفت بالا .
سهيل – خانم صداقت مي دونيد يكي از هفت عجايب رو ما امروز ديديم .؟
ستاره – راست مي گه اصلا نمي شه با اين بشر شوخي كرد .وتوهم بايد منتظر يه تلافي باشي .
من – خوب منم تلافي امروز رو سرش در آوردم . بعدم كه انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه رفتم لپ تاپم رو باز كردم و ادامه ي مسابقه رو نشستم ببينم كه بالا خره باتيستا برد . يه كشتي كج ديگه اي هم بود كه نديده بودم از اين 30 تا يي ها خيلي خنده داره . ولي ديگه حوصله ي ديدن نداشتم در واقع يه شادي خاصي داشتم بلند شدم و رفتم دم در اتاق ستاره و سهيل ودر زدم .(واي آرزو چه با ادب شدي تازه گيا . ............ من بودم نميخواستم ريا بشه . )
در رو باز كردم و رفتم تو .
من – سلام .
سهيل – سلام .
من – ستاره امشب چه كاره اي كجا ها مي ري ؟
ستاره – برنامه ي خاصي نداريم .
من – من يه برنامه دارم هستين يا نه ؟
ستاره – حالا بگو ببينم چي هس .
من – بيايند بريم شهر بازي .
هر دو با تعجب بهم نگاه كردند .
ستاره – كجا ؟
من – شهربازي . آهان نمي دونيد كجاست خوب خودم بهتون مي گم . همه ميرن اونجا بازي مي كنند عقده هاي بچگي شون رو خالي مي كنند سوار تاب مي شن و................
ستاره – بابا خودمون هم ميدونيم كجاست فقط اونجا چرا ؟
من – چون يه هو دلم خواس برم اونجا حالا ميايند يا نه .؟
ستاره – سهيل نظر تو چيه ؟
واي حالا هي اين از اين نظر مي خواد هي اون از اين بابا ولش كن يه راس بگو مياي يا نه .
سهيل – نميدونم سعيد مياد يا نه من كه حرفي ندارم .
ستاره – آرزو جون ما ميايم .
من – خوب پس تا نيم ساعت ديگه پايين باشيد تابريم .
ستاره – باشه .
از اتاق اومدم بيرون ورفتم توي اتاقم و يه تيپ پسرونه ي سفيد مشكي زدم . نيم ساعت گذشت ومن رفتم پايين و منتظرشون موندم تا بياند . كه بله پت ومت وكچه ي نرسيده اومدند .
پعه مرده شورت رو ببرن چه تيپي هم زده كچه نرسيده .
يه شلوار جين مشكي با يه تيشرت سفيد از اين كلاه دار ها هستش ها پوشيده بود يه كلاه مشكي هم سرش گذاشته بود بايه جفت كتونيه سفيد . (دختره ي چشم سفيد يه موقع درسته قورتش ندي چشم هات رو درويش كن ............. اهههههههههههه پارازيت ننداز وسط سحنه ي رمانتيكمون . ) بالا خره چشم ازش برداشتم و گفتم :(نترو خدا بازم نگاش كن . )
من – سلام زود باشيد تا بريم .
ستاره – برو بريم ما كه حاظريم .
اول از همه از خونه زدم بيرون . سوار ماشين سعيد شديم و رفتيم شهربازي به دم در شهربازي كه رسيديم خيلي ذوق داشتم خيلي وقت بود كه نيومده بودم . قلبم واسش مي تپيد . رفتيم تو .من رفتم طرف تاب زنجيره اي ها كه همون اول كار بود.
من – ستاره مياي بريم سوار بشيم .
ستاره – باشه بروتابريم .
من .ستاره و سهيل و سعيد نشستيم روي تاب با چند تا پسر ديگه كه ظرفيت تاب تكميل شد و تاب به راه افتاد .اول سهيل روي تاب نشسته بود و بعد ستاره و بعد هم من وبعدم سعيد . منم كه هميشه ميام شهربازي شهربازي رو با جيغ هام به توپ مي بندم شروع كردم به جيغ زدن .يكي از اون پسرا گفت :
پسره – خفه شو مخمون رف بابا .
من – اههههههههههههههههه نههههههههههه حيجان خوبه تو هم جيغ بزن واست خوبه .
ستاره – آرزو تو ديگه زيادي حيجاني شدي بابا يكم آروم تر داد بزن .
من – هووووووووووووووو نه حال مي ده داد بزنيم .
سعيد با دادا – !peleas shot up ! وهي جيغ و دادمي كرد بد جوري روي مخم اتل متل بازي مي كرد مخم ديگه داشت ميرفت . چون درست پشت سرم نشسته بود .
من – چرا دادمي زني .
سعيد – خوب مگه نگفتي داد واسه حيجان خوبه .
من – من يه چيزي بگم تو چرا به خود مي گيري ؟
پسره روبه دوستاش گفت :
پسره – هووووووو بچه ها اين چه باحاله .و اون منگلا هم شروع كردند به دادزدن . منم كم نياوردم و هي داد مي زدم .
بلاخره تاب ايستاد .
ازتاب كه پياده شديم ستاره روبه سهيل گفت :
ستاره – سهيل مياي بريم بشقاب پرنده .
سهيل – بريم .
منم انگار نه انگار وجود دارم جفتشون سرشون رو زير انداختند و رفتند ومن بدبخت رو با اين كچه نرسيده تنها گذاشتند .(تو كه از خداته باهاش تنها باشي ............ اون كه بله ولي نه الان كه منتظر يه تلافي از طرف اونم ........... حقته من كه گفتم آب ها رو نريز روي سرش ........... آبجي خريت كه شاخ و دم نداره ولي عوضش دلم خنك شد اصلا هم پشيمون نيستم .)
سعيد – بيا ماهم بريم سرسره آبشار.
من – باشه .
من توي دلم – من كه مي دونم تو واسم يه نقشه اي داري والا توكه يهو مهربون نمي شي . (عزيزم آرزو جون اگه يه موقع بهت چيزي تعارف كردي نخوري ها .............. واسه چي مري جون ؟............ من خودم داغ ديدشم بهت پيشنهاد دادم . هواست رو جمع كن . ............... مگه چي شد كه اين رو مي گي ؟............ من با داداشم هميشه دعوا داشتم يه بار داشت پرتغال مي خور خيلي مهربون شد و يه قولش رو داد به من ............... خوب مگه چي شده ؟................. غزيز وسطش فلفل ريخته بود منم بچه هيچي حاليم نبود خوردم بعدشم مثه اسفند روي آتيش بالا و پايين مي پريدم ................ ايول دمش گرم .) رفتيم و دوتا بليط خريديم و از پله هاش كه بالا مي رفتيم يكمي ترسيدم آخه بار اولي بود كه مي خواستم سرسره آبشاري برم توي تمام وسايلش مي رفتم ترسي هم نداشتم ولي تا حالا توي اين يكي و اين چيزا هس كه 4 تا صندلي داره و توي هوا مي چرخه ها از اينا تا حالا نرفتم .(عزيزم اسمش رنجره .......... حالا همون .) به بالا كه رسيديم پسره دوتا كيسه بهمون دادوگفت كه بشينيم توي اين ها و بعد بريم پايين . وقتي پوشيديم خندم گرفت مثه ماست كيسه انداخته بوديم .
من و سعيدم نشستيم .
سعيد – 1..2..3كه گفتم با هم ميريم پايين .
من – با.. با.. باشه .
سعيد -1...2....3 وخودش راهول داد جلوتا بره پايين ولي من هيچ كاري نكردم .اونم كه ديد من انگاري مي ترسم دستم رو گرفت كشيد و باهم رفتيم پايين . چشمت روز بد نبينه ان چنان توي دلم خالي شد كه نگو يه جيغي زدم كه گوش خودمم كرشد . به پايين كه رسيديم رنگم با كچ ديفال (ديوار ) يكي شده بود . و اين سعيدم هر هر بهم مي خنديد . بدنم مثه بيد ليلي مي لرزيد . (وا مگه ما بيد ليلي هم داريم ؟............ خوب آره ديگه من كه پسر نيستم من دخترم پس مي شه بيد ليلي .) نمي تونستم از جام تكون بخورم . اين پسرم كه مثلا مامور اين قسمت بود هي مي گفت :
پسره – آقا كمك كنيد خانمتون بلند بشند . خدا از دهنت بشنوه گل پسر . (آرزو بر جوانان عيب نيس . )
سعيد – ايشون كه خانم من نيستند .
پسره – خوب پس كمك كنيد دوس دخترتون رو ببريد اون طرف .
من يهوزدم زير خنده هه دوس دختر نخير پسر جان ما دوتا دشمن خوني هم هستيم .
سعيد – ايشون دوست منم نيستند .
پسره باعصبانيت – خوب پس خانم بلند شيد مي خوان بيان پايين
من به زور خودم رو بلند كردم و رفتم روي نيم كت نشستم . اونم اومد پيشم نشست .
سعيد – خيلي باحال بود من كه خيلي حال كردم مياي بريم سينما 4 بعدي . منم واسه اين كه فكر نكنه خيلي ترسيدم و از اين دخترام كه تا آخر كار يه گوشه ميچپم ( من كشته ي اون ادبياتتم ) تا اينا عشق و حال كنند قبول كردم سر راه دوتا بطري آب معدني گرفتيم و من كمي از آب ها رو خوردم و دوتا بليط گرفتيم و رفتيم تو روي صندلي ها كه نشستيم اومدند و بهمون عينك مخصوصش رو دادند تا بزنيم منم زدم و آماده شدم تا فيلم رو بزاره تا گذاشت سعيد گفت كه اين فيلم رو ديده منم كه نديده بودم زول زدم به فيلم به وسط فيلم كه رسيديم يه مار بود كه ميومد توي صورتت و مثلا بهت نيش مي زد و زهرش توي صورتت مي پاشيد كه همون موقع احساس كردم آب توي صورتم پاشيده شد منم كه فكر كردم مال اين فيلمس توجهي بهش نكردم چون از بس اين صندلي تكون مي خورد واحساس مي كردي يه چيزي دور پات مي پيچهتوجهي نكردم و به ادامه ي فيلم خودم رو دعوت كردم دوباره آب پاشيده شد توي صورتم منم دوباره فكر كردم حس كردم ولي وقتي فيلم تموم شد و لامپ ها رو زدند و عينك رو برداشتم ديدم همه لبلس ها شون خشكه و فقط من لبلسم خيسه يه نگاه به سعيد انداختم كه ديدم از خنده سرخ شده . واي بپا خودت رو خيس نكني .
من – هر هر خنديدم چي اينقدر خنده داره ؟
سعيد - هيچي قيافه تو . حرصم در اومد منم بطريم رو برداشتم و بي هوا ريختم توي صورتش بعدم زدم زير خنده .عصباني شد ولي چيزي نگفت و باهم از سينما اومديم بيرون .
من توي دلم – آقا خيال كردي آن چنان حالت رو بگيرم كه حض كني . رفت طرف همون وسيله آسباب بازي 4 تايي بود كه گفتم ها همون ( بابا رنجر .) و گفت : مياي سوار بشيم .
من – نه دوست ندارم سوار بشم .
سعيد – بگو مي ترسم .
من – نه نمي ترسم با اين حرفاتم تحريك نمي شم كه بيام ها .
سعيد – من كه نمي ترسم حالا هم واسه اين كه صابت كنم سوار مي شم .
من – باشه ببينيم و تعريف كنيم .
ديگه حرفي نميزديم و من زول زده بودم به اون 4 تا كه توي اون اسباب بازيه بودند واي پسرا يه داد هايي از روي ترس ميزدند كه نگو . (آرزو برو من و دختر عموم و پسر عمه هام خواستيم سوار بشيم گفتند زير 16 سال ممنوعه ما هم با پوزه هاي كش اومده بر گشتيم آخه بايه دربدري مامان هامون رو راضي كرده بوديم ............ وا مگه مغز خر خردم سوار اين بشم .............. اما راس مي گي ها به نظر من هركي كه مي خواد بچش سقد بشه با يه دور سوار شدن كار حله . )
. يه هو يه فكري خورد به ذهنم رفتم پيش همون كه اين وسيله رو كنترل مي كرد و گفتم :
من – آقا مي شه دور بعدي كسي رو سوار نكنيد من خودم دو برابر پولش رو به شما مي دم فقط نبايد كسي رو سوار كنيد به جز اون پسره كه من الان ميرم پيشش .
پسره – واسه چي ؟
من – موضوع خيلي حياتيه . موضوع رو كم كنيه . باشه .
پسره باخنده – گرفتم چي شد خودم به گه خوردنش مي ندازم .(يكم توي روي اين پسرا بخنديم همين مي شه ها ادب مدب رو ميزارن كنار. )
من – ممنون خدا دوس دخترات رو دوبرابر كنه .
بعدم رفتم سر جام . اين دور كه تموم شد همه پياده شدند و سعيد يه قيافه ي از خود راضيي به خود گرفت كه مي خواستم از همين جا جف پا برم تو صورتش ولي آق پليسه چوري (اصفهاني سليس جوجه مي شه چوري ) رو آخر پاييز ميشمورند . سعيد سوار شد .
به گفته ي بنده كسي سوار نشد و صداي سعيد در اومد .
سعيد – آقا پس كي حركت مي كني .
پسره يه نگاه به من انداخت و من يه چشمك زدم اونم دستگاه رو به كار انداخت . واي جاتون خالي رو هوا نگهش داشته بود و هي مي چرخوند . ولي صدايي از اين بشر در نميومد .در وا قع مي شه گفت بيشتر مردم اومده بودند و به اون كسايي كه سوار اين بازي مي شدند نگاه مي كردند . رفتم نزديك پسره .
پسره – بابا ديگه چي كار كنم اين كه صداش در نمياد .
من – نترس در مياد فقط به كارت ادامه بده .
ولي نه انگار صدايي ازش نميومد . ستاره و سهيل هم اومدند و به من پيوستند .
ستاره – واي اين پسره چه نترسه نمي ترسه كه اصلا صداش در نمياد .
من – عزيز اون كه اون بالاست برادر آقاتون هستند .
ستاره و سهيل يه نگاه به هم انداختند و بعد سهيل دويد طرف اون پسره و گفت :
سهيل – آقا هرچه زود تر نگه داريد .
پسره – واسه چي ؟
سهيل باداد – بهت مي گم نگهدار .
پسرم نگهداشت و سهيل دويد طرف سعيد واي مثه فيلم هنديا دو برادر به هم رسيدند .
سهيل – ستاره بدو بيا .
نه انگار يه طوري شده .
ستاره هم دويد طرفشون منم رفتم واي بدبخت بي هوش شده بود و رنگشم زرد شده بود . منم كه بي جنبه تا حالا كسي رو اينجوري نديده بودم از اين كه من كشته باشمش و قتلش رو بندازند گردن من زدم زير گريه (بچه ها دروغ مي گه چون دوستش داره داره واسش گريه مي كنه .......... عزيزم يه ديقه حرف نزني كسي نمي گه لالي . )
من با گريه – ستاره چي شده ؟چرا اين اينجوري شده ؟
ستاره – هيچي فقط زود باش برو ماشين رو روشن كن كه بايد بريم بيمارستان .
زود رفتم از شهر بازي بيرون و ماشين رو اوردم دم در شهربازي و ستاره و سهيل سعيد رو آوردند و روي صندلي جلو گذاشتندش و خودشون رفتند عقب نشستند .
(فقط تغير رو حال كردين هميشه دخترا توي اين رمان ها مي رن بيمارستان چرا يه بار پسره واسش اتفاقي نيفته كه بره بيمارستان .............. مري حالا آدم قحطي بود اومدي سراق ما .)
اينقدر سرعتم زياد بود كه بدبختا به در و ديوار ماشين هي مي خوردند . ماشين هي هن هن مي كرد آخر سرم خاموش شد و ما بدبختا توي خيابون مونديم .
سهيل – واي حالا چي كار كنيم .
من – الان درستش مي كنم . بعدم از ماشين پريدم بيرون و رفتم سراق صندق عقب درش رو كه باز كردم يه 5 ليتري بنزين بود برداشتم ولي خالي بود . اشكالي نداره ميرم سر خيابون وامي ستم تا يه كي به من بدبخت بنزين بده من موندم چرا ايقدر نحصي ميارم خوبه 13 به در به دنيا نيومدم . (عزيزم اينا همش حرفه عموي من 13 به دنيا امده ولي تا دلت بخواد شانس داره . ) رفتم سر خيابون وايسادم و اين 5 ليتري رو هي تكون مي دادم .
من – نه انگار كسي قصد كمك به من رو نداره . يكي نيست به اين دولت بگه چرا بنزين رو كارتي كردين كه كسي به يكي مثه من بدبخت كمك نكنه . خسته شدم و نشستم روي زمين و هي مثه منگلا اينا تكون ميدادم بالا خره يه ماشين نگهداشت كه توش سه تا پسر بودند . از اون سيخ سيخي هاش كه دستشون رو كرده بودند توي پيريز برق. يكي از پسرا گفت :
پسره – مشكلي پيش اومده ؟ نه بابا آدم حسابيه .
من – بله . ماشينمون بنزين تموم كرده و سعيدم حالش بده بايد حتما ببريمش بيمارستان .
پسره – مابنزين نداريم ولي مي تونيم تا بيمارستان ببريمتون .
من – آخه ما 4 نفريم .
پسره – خوب اون كه حالش بده بايكي از شما ها بياد .
من – يه لحظه صبر كنيد . رفتم طرف ماشين و رو به سهيل گفتم :
من – اينا مي گن شما رو تا بيمارستان مي رسونند . كدومتون باهاشون مي ريد ؟
سهيل و ستاره – تو برو .
من – كي ؟ من . چراشما نميرين آقا سهيل ؟
سهيل – چون اگه من برم دوتا دختر توي اين خيابون خلوت خطرناكه (حسن خطر ناكه حسن ............. مي شه يه بار واسه رضاي خدا نپري وسط حرفاي ما .............. نوچ .)
من – باشه پس بيايند آقا سعيد رو بزاريد توي اون ماشينه تا ما بريم . سهيل پياده شد و سعيد رو گذاشت توي اون ماشينه كه مزدا3 بود . دوتا از پسرا جلو نشسته بودند و سعيد كنار پنجره من وسط و اون پسره كنارم .
من توي دلم – واي يا چارده معصوم من هنوز جوونم آرزو ها دارم نمي خوام جوون مرگ بشم بلا ملايي سرمون نيارن .
يكي از پسرا گفت :
- شوهرتونند ؟ واي حالا چي بگم ؟
من – نه برادرم هستند .
پسره – چي شد همچين شدند ؟
من – نميدونم . آقا مي شه تند تر بريد حالش خيلي بده . به يه سرا كه رسيديم زد توي جاده ي فرعي .
من – آقا چرا از اينور ميريد راه از اونوره .
پسره – نه از اينور زود تر مي رسيم .
من توي دلم – واي يه وجعلنا بخونم و بهش فوت كنم تا از جلو چشماش محو بشم . وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا و اخشيناهم فهم لا يبصرون .(منگل جان اون مال موقعيه كه معلم مي خواد بپرسه اگه بهش بخوني و فوت كني اسمت از جلوش محو مي شه نه توي به اين گندگي ............ وا حالا چي كار كنم چي كار كنم ............ چم چاره . ماكه يه بار همه خونديم و فوت كرديم به معلممون به جاي اين كه بپرسه امتحان گرفت . )
وايي اين كجا داره ميره ؟
من – آقا كجا داري مي ري ؟
پسره – خفه شو تا برسيم .
من توي دلم – واي يا علي حالا چي كار كنم اين مي خواد منو بكشه فردا صبح بريد روز نامه بخريد تيتر اولش نوشته جوون نا كام آرزو صداقت . واي چرا اين بيدار نمي شه بابا به هوش بيا .
( آرزو ..آرزو يه گاز به دستش بگير شايد به هوش اومد .............. بد فكري نيستش ها .) سرم رو گذاشتم روي پام و دست سعدم گرفتم توي دستم . (هندي بازياش رو سانسور مي كنم .) يه گاز محكم به دستش گرفتم . واييييي چقدر شور بود اه اه حالم بد شد . ( خوبابا مردند ديگه كاريش نمي شه كرد . )
قيافه ي سعيد توي هم رفت ولي چشماش رو باز نكرد . (دوباره بهش گاز بگير ....... واي مگه خلم يه بار تا مرض بالا آوردن رفتم بسمه . )ايندفعه يه نشكون بهش گرفتم . كه اونم بهم يه نشون گرفت ولي بازم چشماش رو باز نكرد .
من – آيي ...........
پسره – چيزي گفتي ؟
من – هيچي يه هو ياد دوستم آيناز افتادم .(حالا آيناز كدوم خريه )
وا چرا اين همچين مي كنه (آرزو جون يكم اون فندق رو بكار بنداز مي خواد اينا نفهمند كه حالش خوبه ............ ها آهان گرفتم چي شد . اوكي . .............. خدارو شكر كه فهميدي )
ادامه دارد ............................................................................
ببخشيد اگه يكم دير شد ها ولي دارم سعي مي كنم جمع و جورش كنم و تموم كنمش و برم واسه تا بستون با يه رمان توپپپپپپپپپپپپپ بيام . بهم بگيد خوب مي نويسم يعني استعداد نويسندگي رو دارم يا نه ؟ من كه به زنداداشم مي گم رمان مي نويسم مي گه از بس بي جنبه اي 2 تا رمان خونده رفته رمان مي نويسه
عشق كيلويي چند عشق كيلويي چند
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ توسط: سامان حيدري
نظرات (0)
|